عنوانشو شما بگین!

 
افلاطون: ناتوان ترين مردم آن كسي است كه نتواند راز خود را نگه دارد


آبراهام لينكلن: درجه سعادت اشخاص به ميل خود آنها بستگي دارد


ضرب المثل چيني: مردي كه كوه را از ميان برداشت , مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزه ها كرد


رنان: سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست


سيسرون: براي آنکه عمر طولاني باشد، بايد آهسته زندگي کني


ديويد سارنف: داشتن پشتکار تفاوت ظريف بين شکست و کاميابي است



پلوتارک: براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد



گوته: نياسائيد، زندگي در گذر است. برويد و دليري کنيد، پيش از آنکه بميريد، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد، تا بر زمان غالب شويد



ديل کارنگي: نعمت هاي خود را بشمار نه محروميت هاي خود را



امام علي: دانا ترين مردم کسي است که شک و گمان هيچگاه يقين او را از بين نبرد



کترينگ: من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم



آندره ژيد: بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مي نگري



ناپلئون بناپارت: نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد

هیچی به هیچی!

زمان!!!!

به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست

بوسيدن قول ماندن نيست

و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه

اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

اشک من

سلام خدمت کویر عزیز و مهربون

خوبی کوچولو!!

پری روز داشتم تو اینترنت گشت می زدم یه شعر از آهنگ های شادمهر عقیلی رو دیدم و حیفم اومد اونو اینجا نذارم و به تو تقدیمش نکنم. به تو که همیشه پشتیبان من بودی ، هستی و خواهی بود و امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق و پیروز باشی.

اشک من پیرهنتو تر کرده...

همه جا عطر تو پیچیده ولی...

دیگه دل غربتو باور کرده.... 

مثل اون پرنده شکسته بال...

دل من بعد تو بی لونه شده...

با تو بی قراره و بی تو بی قراره...

دل من راس راسی دیوونه شده... .

 

دروس ابتدایی

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او مي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار همچين ريز ريز شدند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او اصلا پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد !! به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
<<برگرفته از وبلاگ مینا بلاگفا>>