تشکر

سلام خدمت همه عزیزان

بعد از چند پست که کویر جون زحمت کشیدن و وبلاگ رو آپدیت کردن بلاخره من اومدم.

این پست فقط و فقط به کویر اختصاص داره.

دیروز که اومدم وبلاگ، آهنگ زیبایی از شادمهر پخش شد که دست پخت کویر مهربونم بود، همچنین قالب زیبای وبلاگ همش دست پخت کویر جونمه.خیلی خوشم اومد کویر جونم واقعا دستت درد نکنه.مرسی. در ضمن من همیشه تو وبلاگ مطالبو با فونت کوچیک می نوشتم ولی پست های کویر جونو که دیدم نظرم عوض شد واسه همین میخوام امروز اولین مطلبو با فونت بزرگ بنویسم.

 

 

فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست آوری و

  بدست آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی

 

 

 

تا آپ بعدی بدرود

زمزمه

 

        چه زیباست کسی را دوست داشتن٬با او عشق را ساختن

       چه زیباست برای کسی سرودن٬او را بعد از خدا ستودن

       چه زیباست با عشق زندگی ساختن٬عشق را یافتن

        و چه زیباست تا ابد با او ماندن

 

                                 

آن سوی پنجره

 

    در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند از همسر٬ خانواده٬ خانه٬ سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

     هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمامی چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای بیرون روحی تازه می گرفت.

       مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.این پارک دریاچه زیبایی داشت .     مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند.درختان کهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم و احساس زندگی می کرد.

        روز ها و هفته ها سپری شد.یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود٬ جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و   از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

       مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را برایش انجام داد و پس  از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند.

       هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

       مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار کرده چنین منظره دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

       پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را هم ببیند  

        دل هایتان همیشه شاد تا آپ دیت بعدی یا حق

       

خورشید کوچک

 

     خدا گفت:چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید

زیرا خدا بخشنده است.و هرکه آمد چیزی خواست.

     یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیزبین.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

     در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

      نه چشمانی تیزبین و نه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی و نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت.

     تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شبتاب شد. 

                           خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد   

      تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان میشوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.....

      تا آپدیت بعدی یا حق