ولنتاین مبارک!!!
میگن خوابیدنی که توش بوس و بغل و شب به خیر عزیزم نباشد کپه ی مرگ است!!! سلامتی همه ما مجردا که امشب هم قراره کپه مرگمونو بذاریم!
خوش به حال اونایی که الان شب ولنتاینی کپه مپه رو گذاشتن کنار عوضش ....! بگذریم
دانلود آلبوم Zirve (نیلوفر) از Demet akalin
bosuna دانلود کنید
bozuyorom yemini دانلود کنید

فعلا این سه تا رو آپ کردم روزای بعدی بقیش هم می رسه!!
سلام اینم از بقیه آهنگ ها
Bu benim partim دانلود کنید
Canta دانلود کنید
Dayan yoregim دانلود کنید
Dur دانلود کنید
Evli mutlo chochoklu دانلود کنید
به نظرتون این عکس چه مفهومی داره؟ هرکی بگه جایزه داره ها ا ا ا ؟

سیگار یا به قول دوستان نکوتین!!!
باید ترک کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هم سیگار را . . . هم تو را
بی فایده است هزاران بار ترک کرده ام..................
اعتیادم به ذره ذره مردن ، خوب دست در دست هم داده اید...
برگرفته از دست نوشته دوستم آقای برادری(کافی نت آلاچیق)
چرا آقایون زودتر از خانمها می میرن؟
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم:
-اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید.
-اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
-اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
-اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
-اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
-اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
-اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
-اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
-اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
-اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
-اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
-اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
-اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
-اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
-اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
-اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
-اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
-اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند
-اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
-اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید
-اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
-اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
-اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
-اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
-اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
-اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
-اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
-اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
-اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند!
داستان خواستگاری
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
برگرفته از وبلاگ کینگ آف گناباد!![]()
دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند.
آمد روبرویم ایستاد چشمهایش را بست بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد ، سفیدی چشمهایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود . بعد سیاهی چشمهایش را دوخت به من . گفت دوستم داری هنوز ؟ گفتم همیشه دوستت داشته ام . گفت فقط و فقط من را دوست داری ؟ گفتم فقط و فقط تو را دوست دارم . گفت دروغ میگویی . گفتم راست میگویی .
آن وقت راهش را کشید و رفت . حالا من ایستاده ام اینجا منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند . این مسئله خیلی مهمی است که دخترها براحتی نمی توانند درکش کنند . عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش میگوید دروغ میگویی دروغ گفته باشد.
- برگرفته از کتاب دخترها براحتی نمی توانند درکش کنند
زندگی
زندگی مثه شطرنج بود اما من سال ها بود که تاس می ریختم !![]()
اولین تئاتر ایران اجرا شده در شهر تبریز سال 1261 شمسی
دانلود آهنگ نمی خوامت تورو!
روی لینک کلیک کنید و از پنجره باز شده کلید دریافت رو فشار بدین
دانلود آهنگ زیبای نمی خوامت تورو
مرسی همتونو دوس دارم
من اومدم م م م م م م م
دوستت دارم و می خواهم که دوستم بداری
همچنانکه شاعری اندیشه های اندوهناکش را!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برنامه نویسی
بلاخره به قولی که دادم عمل کردم.این وبلاگ رو تخصیص می دم به یک وبلاگ آموزشی و میخوام در مورد برنامه نویسی و مخصوصا زبان C مطلب بنویسم توش.امیدوارم شما هم با نظرات سازنده تون منو یاری کنین تا بتونیم با کمک هم سطح علمی دانشگاه مون رو بالا ببریم.از پست های بعدی من شروع به آموزش زبان برنامه نویسی C می کنم و از شما هم میخوام هر اشکالی دارین در قسمت نظرات بگین تا با هم یاد بگیریم.در ضمن قصد دارم یک شماره پیامک برای دادن اشکالات برنامه نویسی راه بندازم که بتونید اشکالات برنامه نویسی رو اینجا مطرح کنید.خدا نگه دار
من مجید هستم و کاردانی کامپیوتر می
خونم از این به بعد من در خدمت شما
هستم امیدوارم بتونم مطالب جالب و
آموزنده ای اینجا بذارم.
ضمنا از مهرداد داداشم ممنونم که این
وبلاگ رو به من داد تا توش مطلب بنویسم
منتظر مطالب بعدی من در مورد کامپیوتر و
آی تی باشین
خداحافظ
بدرود
الان که دارم این مطلبو می نویسم چایی رو گذاشتم بغل دستم و بدجوری تو فکرم. راستش تو این مدت یک و نیم ساله که من این وبلاگ رو راه اندازی کردم خیلی مطالب توش نوشتم و خیلی آدما با عناوین آشنا و مستعار و . . . اومدند و رفتن و خیلی هم نظر دادن که واقعا از همه شون یه دنیا ممنونم.اولش که این وبلاگ رو راه اندازی کردم می خواستم با اسم مستعار و جعلی خاطرات خودمو توش بنویسم چون از نوشتن خاطراتم توی دفتر و . . . خوشم نمی یاد چون هر چی باشه یه روزی این دفتر توسط یکی (نوه و نتیجه و پسر خاله! و ...) باز می شه . البته یکی دو بار هم به اسم داستان خاطرات خودمو تو این وبلاگ گذاشتم اما بی فایده بود.
بگذریم...
امروز دوشنبه ۲۶بهمن 1388 و من مهرداد ملقب به مهندس عاشق می خوام با همه شما عزیزان که تو این مدت بهم دلگرمی می دادین تا وبلاگ هر روز از روز قبلش قشنگ تر بشه خدا حافظی کنم. امیدوارم همه شما عزیزان تو هر سن و روحیه و تیپی که هستین تو زندگیتون موفق باشین.امیدوارم تو این مدت یک و نیم ساله تونسته باشم قسمتی از خوشی های شما باشم.
البته این وبلاگ همچنان با آپدیت های کویر عزیزم که بهم خیلی کمک کرده تا حالا و خیلی بهش مدیونم جاری خواهد بود. فقط ازتون خواهش می کنم کویر جونمو هیچ وقت تنها نذارین و با نظرات خوب خودتون باعث گرمی و رونق این وبلاگ باشین.
در انتها با این جمله کوچک به آپدیتم پایان می دم:

دوستت دارم و می خواهم که دوستم بداری
همچنان که شاعری ، اندیشه های اندوهناکش را
یا علی موفق و سربلند باشید
یادت باشد!

یادت باشد که دنیا با تو آغاز می شود...
روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد...
نسیم با بوی خوش تو جاری می شود...
و بهار برای تو خود را می آراید...
یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد...
و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خواند...
وقتی نگاه می کنی...
چشمی هست که تو را می نگرد...
باور کن...
نگاه زیبایت و زیبایی نگاهت را باور کن...
و دنیا را با نگاهت زیباتر کن.

!!!!![]()
تشکر
سلام خدمت همه عزیزان
بعد از چند پست که کویر جون زحمت کشیدن و وبلاگ رو آپدیت کردن بلاخره من اومدم.![]()
این پست فقط و فقط به کویر اختصاص داره.![]()
دیروز که اومدم وبلاگ، آهنگ زیبایی از شادمهر پخش شد
که دست پخت کویر مهربونم بود
، همچنین قالب زیبای وبلاگ همش دست پخت کویر جونمه
.خیلی خوشم اومد کویر جونم واقعا دستت درد نکنه.مرسی. ![]()
در ضمن من همیشه تو وبلاگ مطالبو با فونت کوچیک می نوشتم ولی پست های کویر جونو که دیدم نظرم عوض شد
واسه همین میخوام امروز اولین مطلبو با فونت بزرگ بنویسم.![]()
فراموش کن چیزی را که نمی توانی به دست آوری و
بدست آور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی

تا آپ بعدی بدرود![]()
باورش برای من خیلی سخت بود...
دستان سمانه در دست من بود و دوتایی در حال قدم زدن بودیم و سکوت سنگینی بین ما حکمفرما بود...
ریگ های روی زمین که با برگ های خشک و زردی مخلوط شده بود زیر پاهای ما مانند فرشی بود که برای استقبال از شاهزادگان آن را پهن می کردند و چشمان مغرور و خمار سمانه مانند چشمان بچه آهویی بود که مادرش را گم کرده و از نگرانی گشاد گشاد شده بود.
همان طور در حال قدم زدن بودیم به دو تا صندلی که از کنده درخت درست شده بود رسیدیم و هر دو روی آنها نشستیم.تمام حرف هایی که تو دلم جا خوش کرده بود مثل کبوتری که از تیر خطای صیاد گریخته باشد از دلم رخت بسته بودو همان طور که روبروی هم نشسته بودیم در سکوت سنگینی به همدیگر نگاه می کردیم. در این بین من مجذوب چشمان زیبای سمانه شده بودم و او هم دنبال اثر و نشانه ای در چهره من بود تا به مکنونات قلبی من پی ببرد.پس از طی دقایقی قفل سکوت با خنده ناگهانی هر دو ما شکسته شد.باور کردنی نبود زیباترین لبخند روی زمین از آن سمانه بود و من بیشتر از چشمان او به لبخند زیبای او توجه داشتم و از دیدن آنها احساس خشنودی می کردم ولی حیف که این خنده چندان به درازا نکشید و مانند باریکه نوری که بلافاصله در تاریکی فرو رود قطع شد و از من پرسید: تو نمی خوای چیزی بگی؟؟
-راستش من . . . من ... می خوام بگم که . . .
- مهرداد...مهرداد پاشو کلاست دیر شد!!!
باورم نمی شد تمام این صحنه ها در دنیایی مجازی به نام خواب اتفاق افتاده بود و من در عطش دیدن دوباره آن خواب می سوختم... برای دقایقی چشمانم را بستم تا بلکه بتوانم ادامه آن خواب را ببینم ولی انگار شهرزاد قصه گوی خواب های من داستان دیگری از قصه های هزار و یکشب خود را انتخاب کرده بود برای همین در آن دقایق کوتاه فقط حبیب پومپچی و عیسی خطر بود که به سراغم آمد. برای همین خواب را بی خیال و آماده رفتن به دانشگاه شدم. باز هم طبق معمول دیر کرده بودم و حدود 20 دقیقه از وقت کلاس سپری شده بود اما ته دلم خیلی خوشحال بودم که یه level اومدم بالاتر و تو محیطی که درس می خونم دیگه معاون مدرسه ای وجود نداره که آدمو سین جیم بکنه کجا بودی... چرا دیر کردی... دفعه دیگه دیر کنی به بابات زنگ می زنم!! و از این جور حرف ها.
از محوطه دانشگاه عبور کردم و خودمو به داخل سالن و روبروی برد کلاسها رسوندم. از رو بورد شماره کلاسمو خوندم 103.
سرمو برگردوندم تا برم سر کلاس ولی خشکم زد ... سمانه رو دیدم که 5 متر اونور تر داشت به من نگاه می کرد... نمی دونم شاید هم به خودم تلقین می کردم که داشت به من نگاه می کرد...شاید هم از اون فاصله می خواست شماره کلاس 103 رو بخونه و بره سر کلاس! همین که متوجه نگاهش شدم زود سرشو برگردوند و به طرف کلاس راه افتاد. منم طوری وانمود کردم که اصلا متوجه حضورش نشدم و دنبال اون راه افتادم برم سر کلاس. اون جلوتر از من به در کلاس رسید ولی جلوی در مکثی کرد و من که حالا به نزدیکی های اون رسیده بودم از این حرکتش مبهوت شدم.
سمانه به طرف من برگشت ولی اینبار چشمان خمار و مغرور خودش رو خونه جا گذاشته بود. همون چشمایی که به خوابم اومده بود!! بعد از مکثی کوتاه ازم پرسید:شما هم امار دارین؟؟؟
با تته پته گفتم:به ...به...بله! اونم خنده ملیحی کرد ولی این دفعه زیبایی خندش مثل زیبایی خنده ای که تو خوابم کرده بود نبود.
پشت سر سمانه وارد کلاس درس شدم و در منتهی الیه عقب کلاس تو دو تا صندلی خالی کنار هم نشستیم. تو کلاس حال عجیبی داشتم و فقط دو تا چیز خیلی نظرم رو به خودش جلب کرده بود یکی سر کچل استاد که بدجوری تو ذوق می زد و دیگری جلد جزوه سمانه که با خط خوش این شعر روش نوشته شده بود:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
منو ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

جوابیه!
سلام خدمت همه عزیزان
امروز اومدم که جواب خودمو براتون بنویسم البته قبلا از همتون تشکر می کنم واقعا نظرات جالبی بود همین طور از کویر خانم هم تشکر می کنم بابت پست قبلی و یه کلمه می گم دمون ایستی.![]()
حالا بریم سروقت جواب من راستش این جوابی که من داشتم انتظار نداشتم کسی تو قسمت نظرات ذکر کنه ولی شهلا خانم (همکار عالی رتبه) بهش اشاره کرده بود.منم اگه بودم خودم پیاده می شدم و موتور رو می دادم به دوستم تا مامانمو از محلکه نجات بده و خودم پیش عشقم می موندم.
البته شاید گفتنش راحت باشه معلوم نیست آدم بتونه تو اون شرایط گذشت نشون بده و اصلا شاید خیلی ها وقت نذارن لااقل یکی رو ترک موتور سوار کنن!
ولی هر چی که هست تقصیر اون شرکت سازنده ی موتوره که به جای موتور سیکلت یه سمند LXنداده بیرون.
اما از شوخی گذشته مامان تو زندگی آدم جای خاص خودشو داره!![]()
حسن ختام این پست هم یه ترانه از شادمهره.
البته خیلی دوست داشتم فایلشو واسه دانلود اینجا بذارم ولی سرعت بالای اینترنت تو محلی که من زندگی میکنم اجازه نداد اونو آپلود کنم. ولی در آینده با پیشرفت تکنولوژی انشالله این امر هم میسر خواهد شد!
فعلا تا آپ بعدی بدرود.![]()
تو حضور مبهم پنجره ها
روبروم دیوارای آجریه
خورشید روشن فردا مال تو
سهم من شبای خاکستریه
توی این دلواپسی ها ی بزرگ
جز ترانه های زخمی چی دارم
وقتی حتی تو برام غریبه ای
سر رو شونه های بارون می ذارم
اسم تو برای من مقدسه
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه
منم و یه آسمون بی دریغ
منم و یه کوره راه ناگزیر
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز منو ازم نگیر
یه سوال عجیب غریب!
با عرض معذرت یه چند وقتی بود که نمی تونستم آپدیت کنم و حسابی سرم شلوغ بود.
ولی امروز یه فرصتی دست داد و اومدم. نمی دونم از چی بنویسم تو این مدت یه کم دچار کمبود سوژه شدم! قبلا تو یه سایتی یه سوال عجیب غریب دیدم که برام خیلی جالب بود. اسم سایت هم www.mardoman.com بود ولی حیف که فیلتر شد. سایت جالبی بود در مورد روابط اجتماعی ، موفقیت و ... توش مطالب جالبی نوشته شده بود. فقط یه کم به دلیل وجود مطالب *** فیلتر شد. آره داشتم می گفتم تو قسمت سوال جواب یکی این سوال رو پرسیده بود که واقعا ذهنمو درگیر کرد منم می خوام ذهن شما رو درگیر کنم. اون سوال این بود: تصور کنین یه حادثه تو محلی که درش زندگی می کنین رخ داده و قراره همه بمیرن
و هیچ وسیله ای برای فرار از حادثه نیست فقط شما یه موتور سیکلت دارین که فقط و فقط می تونین یه نفر به ترک موتورتون سوار کنین
.همین جور که دارین با موتور از مرگ فرار می کنین متوجه می شین سه نفر از بهترین کساتون وایسادن و منتظر کمک هستن
. اولین نفر مادرتونه که شما رو به دنیا آورده و بزرگ کرده
. دومین نفر عشقتونه که تصمیم دارین در آینده زندگی مشترک رو باهاش شروع کنین![]()
و بلاخره سومین نفر هم دوستتونه که خیلی باهاش صمیمی هستین و یه بار هم قبلا جون شما رو نجات داده![]()
. سوال اینه که کدوم یک از این سه نفر رو سوار می کنین و با خودتون از دست مرگ فراری میدین؟
شاید انتخاب خیلی سخت باشه ولی ممکنه. من تا هفته بعد که امتحانام تموم بشه دوباره میام تا جواباتونو تو قسمت نظرات ببینم . البته تو پست بعدی هم جواب خودمو براتون می نویسم!
پس تا آپدیت بعدی بدرود
L0\/E
تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم اگر
لحظه ماندنی بود و خاطره رفتنی![]()

بیب بیب
سلام خدمت همه عزیزان
اولا لازمه از همه عزیزانی که نظر میدن تشکر کنم واقعا دستتون درد نکنه.و در ضمن امروز یه روز استثنایی و ویژه اس. از امروز به پیشنهاد من ، کویر خانوم هم به جمع نویسندگان این وبلاگ پیوست و در وبلاگ نویسی به من کمک خواهند کرد. در آینده شاهد نوشته های ایشون هم خواهیم بود و از دست نوشته های ایشون هم در این وبلاگ بهره خواهیم برد. من خودم هم خیلی مشتاقم تا پست های ایشون رو بخونم و بهش نظر بدم!! و فکر کنم با مطالب و پست های خودشون گرمی خاصی به وبلاگ من بدن.در ضمن تو این مدت بیست روزه که من آپدیت نکردم تو فایل های آرشیو خودم یه داستان پیدا کردم که خیلی جالب بود ، آدمو یاد بچگی هاش می اندازه. واسه همین بد نیست شما هم اونو بخونین و این حس رو تجربه کنید.فقط خواهشا نظر یادتون نره. ![]()
اینم از داستان:
صدای زنگ كه بلند شد پسر دوید سوی در. داد زد: "بابامه."
پیرمرد پوزخند زد. گفت: "چشمت روشن."
زن چادرش را روی دوش انداخت و پشت پسر راه افتاد. پیرمرد پرسید: "كجا؟"
زن سر برگرداند: "تا در برم باهاش."
"دلت میخواد بیشتر برو."
زن چیزی نگفت. پیرمرد گفت: "شرم كه نمیكنی."
زن صدایش را شنید و نشنیده گرفت.
پسر در را كه باز كرد مرد را دید. داد زد: "بابا" دوید سوی مرد. مرد روی موتور نشسته بود. كلاه لبهدار سر گذاشته بود و عینك به چشم داشت. نیمتنه خلبانی به تن كرده بود و كتانیهایش سفید بود. پسر را با دو دست بلند كرد و بالا رو به خودش نگه داشت.
پسر گفت: "موتوره؟"
مرد خندید.
پسر گفت: "مال خودته؟"
مرد گفت: "مال خودمه."
پسر گفت: "مال خود خودته؟"
مرد باز به خنده گفت: "مال خود خودمه." و پسر را بوسید. لبه كلاهش خورد به صورت پسر. پسر صورتش را مالید. گفت: "بابا خریدی؟"
مرد گفت: "خریدم."
پسر گفت: "سوارم میكنی؟"
مرد گفت: "سوارت میكنم."
پسر گفت: "خیلی زیاد؟"
مرد گفت: "خیلی زیاد."
پسر گفت: "چند تا میشه؟"
مرد گفت: "هزارتا میشه."
پسر داد زد: "وای هزارتا" و به مادرش نگاه كرد. باز گفت: "هزارتا" و انگشتهای هر دو دستش را باز كرد. گفت: "بابا میخواد منو هزارتا سوار كنه." و دو دستش را دور گردن مرد انداخت و سرش را روی سینه او خواباند.
زن لای در ایستاده بود و نگاه میكرد. مرد برگشت و نگاهش كرد. سلام داد. زن با گوشه چادرش بازی میكرد. به آرامیجواب مرد را داد. مرد پسر را پایین گذاشت. كیسهای دستش داد و خواست بدهد به مادرش تا تنش كند.
پسر گفت: "موتور سواری."
مرد به كیسه اشاره كرد. گفت: "اینها رو بپوش بعد موتور سواری."
پسر كیسه را باز كرد و توی آن را نگاه كرد. مرد گفت: "بپوش تا مثل بابا شی."
پسر دوید سوی مادرش. كیسه را داد دستش و خواست لباسها را تنش كند. گفت میخواهد مثل پدرش شود. دست مادرش را گرفت و كشان كشان كشیدش سوی خانه.
پیرمرد گفت: "چه خبره؟"
پسر گفت: "بابامه."
زن یكی یكی لباسها را در آورد.
پیرمرد گفت: "پس باباته." و پوزخند زد.
پسر به پیرمرد گفت: "بابام خریده." و زباندرازی كرد.
پیرمرد گفت: "بیادب."
پسر گفت: "دیوونه."
زن گفت: "هیس." و بلوز را تن پسر كرد.
پیرمرد گفت: "پس بابا هم داری."
پسر گفت: "مال خودمه" و دست گذاشت روی عكسی كه در سینه بلوز بود.
زن لباسهای تازه را تن پسر كرد. پسر گفت: "زود باش. زود باش. الان میره." و همینطور سر میگرداند تا بتواند از آنجا پدرش را ببیند كه ایستاده است. اما نمیشد. هی داد میزد: "نری یا. نری یا."
یكی گفت: "نمیرم."
پیرمرد گفت: "چه خبره؟"
زن گفت: "خبری نیس."
پسر گفت: "میخوام برم موتورسواری"
پیرمرد گفت: "موتورسواری؟!"
زن گفت: "میخواد ببردش بیرون."
پیرمرد گفت: "خوش بگذره ."
زن چیزی نگفت. پیرمرد گفت: "تو هم باهاشون برو."
زن باز چیزی نگفت.
پیرمرد گفت: "شرم هم خوب چیزی یه." و سر گرداند و به سویی دیگر خیره شد.
پسر گفت: "بابام موتور داره."
پیرمرد گفت: "باز گوش یكی رو بریده." و خندید.
پسر گفت: "میگم گوشای تو رو هم ببره."
زن نگاهش كرد. پیرمرد هنوز خیره به سویی دیگر بود.
حالا لباسها تن پسر شده بود و زن داشت كتانیهاش را پا میكرد. پسر برگشت و به پدربزرگش نگاه كرد. با دست گوشه لباسش را گرفت و گفت: "مال موتور سواری یه."
پیرمرد رو برگرداند. گفت: "میخواد با موتور ببردش."
پسر گفت: "بابام موتورسواره."
پیرمرد گفت: "بابات سهچرخه هم نمیتونه برونه." از زن پرسید: "ها؟"
زن گفت: "چی ها؟"
پیرمرد گفت: "با موتور میرن؟"
زن گفت: "ها."
مرد گفت: "دیوونهای ها."
پسر به پیرمردگفت: "دیوونه دیوونه." و زباندرازی كرد.
زن كلاه پسر را گذاشت روی سرش. پسر كه ایستاد زن براندازش كرد. درست مثل پدرش بود.
پیرمرد گفت: "دوتاشون عین پشگلیان كه نصف شدن."
زن لبه كلاه پسر را به دست گرفت و صافش كرد. پسر عینكش را خودش به چشم گذاشت و خواست بدود كه زن دستش را گرفت. پسر گفت: "ول كن."
زن گفت: "بذار برات درست كنم." این كار را كرد.
پسر دوید سوی در. زن هم پشت سرش. پیرمرد باز هم چیزهایی گفت كه زن شنید و باز نشنیده گرفت.
در باز بود و این بار پسر یكسر دوید كنار موتور. مرد براندازش كرد. سپس بلندش كرد و گذاشت تا جلوتر از خودش بنشیند. پسر میله فرمان را به دست گرفت. مرد از جیب كاپشنش یك جفت دستكش در آورد و دست كرد. پسر برای مادرش دست تكان داد و دوباره میله فرمان را گرفت. كمرش را كمیخم كرده بود و به روبهرو نگاه میكرد. زن صدایش كرد. پسر برگشت و به مادرش نگاه كرد. زن برایش دست تكان داد. پسر خندید. زن چینهای خنده پسر را از كنار لبه عینك كه دید خندهاش گرفت. پسر باز به روبهرو خیره شد. زن گفت: "محكم بگیر." پسر دستهایش را دور میله فرمان چرخاند.
زن باز گفت: "نیفتی ها"
مرد گفت: "نه" و به زن نگاه میكرد كه گاز موتور را گرفت. موتور از جا كنده شد و پیش رفت. زن به آن دو نگاه میكرد كه كم كم در پشت دودی شیریرنگ محو میشدند. همانطور به رنگ سفید محوشونده خیره شد تا لحظهای كه موتور دیگر نبود. همانجا ایستاد و نگاه از سر كوچه برنداشت.
موتور پیش میرفت و دود شیریرنگ از خود جا میگذاشت. پسر به روبهرو نگاه میكرد. دستهایش را روی میله فرمان كنار دستهای مرد گذاشته بود. مرد در گوشش چیزی گفت. پسر شانه بالا انداخت و سر تكان داد. مرد گفت: "خوبه؟"
پسر داد زد: "خوبه."
مرد گفت: "دوس داری؟"
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد گفت: "باز بیام دنبالت؟"
پسر سر تكان داد. بعد سر گرداند و داد زد: "گفتی هزارتا سوارم میكنی."
مرد گفت: "هزارتا هزارتا."
چین دور چشمهای پسر پیدا شد. مرد گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر سر تكان داد. مرد گفت: "ها؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "نشنیدم."
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد گفت: "مامان رو چی؟"
پسر باز سر تكان داد. مرد گفت: "نشنیدم."
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد كلاه پسر را برداشت. پسر نگاهش كرد. مرد سر پسرش را بوسید. پسر خندید. مرد دوباره كلاه را روی سر پسر گذاشت. پسر به روبهرو خیره شد. مرد گاز موتور را گرفت. پسر دستهایش را محكم نگه داشت. موتور پیش رفت. از پس كوچهای كوچهای پیچید و كوچهای به خیابان رسید. خیابان پهن بود. چهارراهی را گذشت. میدان را دور زد. باد به صورت پسر میخورد و پوست روی گونهاش میلرزید. از سواریها و باریها پیشی گرفتند. پسر میگفت: "گاز بده گاز بده." مرد گاز میداد. پسر میخندید. مرد خنده پسر را در آینه موتور میدید. پسر میگفت: "بابام موتورسواره." مرد لایی میكشید و پیش میرفت. مرد باز سر در گوش پسر آورد. گفت: "خوبه؟"
پسر داد زد: "خوبه."
مرد گفت: "بابا رو چندتا دوس داری؟"
پسر گفت: "خیلی."
مرد گفت: "نوشابه كیك میخوری؟"
پسر خندید و گفت كه میخورد. مرد پیش دكهای نگه داشت. از موتور پایین آمد و كمك كرد پسر هم پیاده شود. پسر خوردنی میخواست. مرد كیك و نوشابه گرفت. پسر آب انگور میخواست. مرد گفت كه آب انگور خوب نیست.
پسر نگاهش میكرد. مرد گفت: "نوشابه خوبه."
نوشابه را دراز كرده بود سوی پسر. هر دو نشستند روی لبه جدول كنار خیابان.
مرد گفت: "نوشابه دوس داری؟"
پسر سر تكان داد.
مرد گفت: "بابا رو چی؟ دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "زیاد؟"
پسر گفت: "زیاد."
مرد گفت: "مامان رو چی؟ دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "بابا رو زیاد دوس داری یا مامان رو؟"
پسر نوشابهاش را فرو داد. گفت: "هم بابا رو هم مامان رو."
مرد نوشابهاش را سر كشید و شیشه را سر ته كرد. چند قطره چكید روی زمین. گفت: "بابا پیری رو چی؟"
پسر چیزی نگفت. مرد پرسید: "بابا پیری رو دوس داری؟"
مرد دید كه ابروهای پسر از پشت عینك بالا میرود.
مرد گفت: "چرا؟"
پسر چیزی نگفت. مرد گفت: "بابا پیری خوبه. دوسش داری."
پسر گفت: "خوبه."
مرد باز پرسید: "بابا پیری رو دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
بلند شدند و نشستند پشت موتور. مرد گاز موتور را كه گرفت پسر دستهایش را محكم كرد. خیابان را رفتند تا به بریدگی رسیدند. موتور چرخی خورد و افتاد توی خیابانی دیگر. مرد گاز میداد و پسر خیره روبهرو بود. میدانی را دور زدند. كنار پیادهای كه رسیدند مرد بوق زد. پیاده پرید كنار و مرد كمی موتور را خواباند. پسر خندید. پرسید: "بوقش كجاس؟" دنبال بوق میگشت. مرد نشانش داد. پسر بوق زد. مرد نگاهش كرد. پسر خندید. باز بوق زد و به مرد نگاه كرد. خندید. باز بوق زد و باز بوق زد و هی پشت به پشت دكمه را فشار داد و خندید. مرد گفت: "صداش خوبه؟"
پسر گفت: "خوبه" و باز بوق زد.
مرد گفت: "دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "بابا رو هم دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "چند تا دوست داری؟"
پسر بوق زد و گفت: "هزارتا دوس دارم."
وقتی توی كوچه پیچیدند مرد دید كه زن دم در ایستاده است. به پسر گفت: "مامان." پسر بوق زد و سرش را بلند كرد و به دور نگاه كرد. مادرش را دید. مرد به پسر گفت برای مادرش دست تكان دهد. پسر برای مادرش دست تكان داد. باز بوق زد. مرد دید كه زن هم دستش را بلند كرده و تكان میدهد. همینطور دست تكان میداد تا رسیدند دم خانه. پسر پشت سر هم بوق میزد. زن میخندید. پسر گفت: "تموم شد؟"
مرد گفت: "تموم شد."
پسر گفت: "گفتی هزارتا!"
مرد گفت: "خب هزارتا شد."
پسر انگشتهای دو دستش را باز كرد. برای خودش میشمرد. گفت: "هزارتا نشده."
گفت: "یه دور دیگه." و بوق زد.
زن گفت: "بوق نزن."
مرد گفت: "یه روز دیگه."
پسر گفت: "حالا."
مرد گفت: "كار دارم."
پسر گفت: "چی كار داری؟"
مرد گفت: "كار دارم. یه روز دیگه مییام."
پسر گفت: "حالا یه دور دیگه." و باز بوق زد. گفت: "حالا" و محكم میله فرمان را گرفت. مرد به زن نگاه كرد. زن از پسر خواست تا پیاده شود. پسر سر برگرداند و به مادرش نگاه كرد. گفت: "میخوام سوار شم." بوق زد و باز دستهایش را محكم كرد و به روبهرو خیره شد. مرد گفت: "باشه." و موتور راه افتاد. این بار از این سر كوچه رفت. زن به دود شیریرنگ نگاه میكرد كه دور میشد و محو. همانجا ایستاد. دستهایش را در هم گره كرد و به سویی نگاه كرد كه موتور از خود رد به جا گذاشته بود. كمی بعد سربرگرداند و به این سوی كوچه نگاه كرد كه كمی پیش موتور از آنسو آمده بود. كمی كه نگاه كرد سربرگرداند و به آن سوی دیگر خیره شد. باز این یكی سو را دید. دلواپس شده بود كه از كدام سو خواهند آمد. همینطور سر به این سو و آن سو میگرداند كه دید موتور پیچید توی كوچه. آنها را كه دید برایشان دست تكان داد. پسر برایش دست بلند كرد. زن همینطور دست بالا نگه داشته بود كه دید چراغ موتور چند بار روشن و خاموش شد.
موتور كه ایستاد مرد پسر را با دست بلند كرد. صورتش را بوسید و گذاشتش زمین. پسر دوید سوی مادرش و پای او را بغل كرد. مرد خندید. به پسر گفت: "خوب بود؟"
پسر گفت كه خوب بود. مرد گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "چندتا؟"
پسر انگشتهایش را باز كرد و گفت: "هزارتا."
مرد گفت: "بابا هم تو رو هزارتا دوست داره." پسر خندید. مرد با دستش برای پسر بوسه فرستاد. گفت: "بازم مییام."
پسر گفت: "زود مییای؟"
مرد گفت: "زود مییام." سر تكان داد و گاز موتور را گرفت. پسر خط سفیدرنگی را میدید كه پشت سر پدر جا مانده بود و داشت كم كم تمام میشد. انگشتهایش را گرفت پیش چشمهایش و از مادرش پرسید: "بابا كی مییاد؟"
زن زانو زد و شانههای پسر را به دست گرفت. گفت: "باید زودی بیاد."
پسر خندید. گفت: "دیروز مییاد؟"
زن هم خندهاش گرفت. پسر گفت: "ها؟ بگو دیگه."
زن گفت: "بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم ..."
پسر خندید. زن نگاهش كرد. كلاه لبهدار، عینك آفتابی، نیمتنه سبزرنگ با شلوار سبز سیر و كتانیهای سفید، درست مثل پدرش بود. گفت: "خوش گذش؟"
پسر سر تكان داد. زن گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر با خنده گفت: "دوس دارم."
زن پرسید: "مامان رو چی؟"
پسر باز خندید. انگشتهایش را باز كرد. گفت: "هزارتا."
زن صورت پسر را بوسید. خواست بلند شود كه پسر نالید: "مــامــان."
زن ایستاد و به پسر نگاه كرد. گفت: "چیه؟"
پسر گفت: "بابا برام آب انگور نخرید."
شهریور ۸۱ امیر رضا بیگدلی
تا آپ بعدی یا حق![]()
تبریک!
با سلام خدمت همه عزیزان
امروز اومدم تا عید رو به همه تبریک بگم. امیدوارم هر روزتون عید باشه و هر دقیقه زندگیتون بوی تازگی و طراوت بهار رو بده.اینم از سال 88 یه شروع دیگه تو زندگی همه مون شروعی که واسه یکی آغازگر صعود به جاییه که خودشون هم انتظارشو نداشتن و واسه یکی دیگه آغازگر افول و زوال ، و واسه یکی دیگه هم ادامه روزمرگی و زندگی ماشینی بدون اینکه آب از آب تکون بخوره و تحولی در زندگیشون رخ بده. مهم نیست که ما جزو کدوم دسته از اینا باشیم مهم اینه که آدم تو هر جایگاهی که باشه خودشو گم نکنه و بدونه کیه و کی بود ، از کجا اومده و به کجا می ره ، مهمتر از همه اینکه در همه حال به دیگران کمک بکنه (البته این جور آدمی که در حد تیم ملی باشه پیدا نمی شه و یه چیزی در حد یوزارسیفه ولی ما که نمی تونیم یوزارسیف باشیم ، نینی سابو هم نمی تونیم باشیم؟
) داشتم چی می گفتم؟ آره می گفتم که آدم هیچ وقت نباید خودشو گم کنه و با دیگرون با تکبر برخورد کنه. برای نمونه به مثال زیر توجه کنید:
من یه استادی داشتم که همون جلسه اول اومد سر کلاس و گفت: قبل اینکه من بیام کلاس وایت بورد باید مثل دلتون پاک و تمیز باشه ، آقایون حق ندارن با موی بلند سر کلاس بیان(منم که دلم افتاد تو جورابم
) ، خانوما حق ندارن به دستشون لاک بزنن و آرایش کنن آدم که با دستک و دمبک به مجلس عزا نمی ره، و دست آخر هیشکی حق نداره 1 دقیقه هم دیر بعد من بیاد سر کلاس.(ما که بخیل نیستیم انشالله هر جا باشن خدا حفظ شون کنه
)
از این طرف هم یه استادی داشتیم که روم به دیوار، گلاب به روتون کم مونده بود وسط کلاس چهار زانو بشینه با تک تک بچه ها ( کباب کباب) بازی کنه.
حالا جون من شما خودتون قضاوت کنین شما باشین سر کدوم کلاس می شینین؟ البته بعضی ها غرور رو با تکبر اشتباهی می گیرند به نظر من غرور چیز خوبیه. اون کارگری که از صبح تا شب کار می کنه تا پول بخور نمیر گیرش بیاد و دست نیاز پیش این و اون دراز نکنه یه آدم مغروره
.
این ها حرف هایی بود که یه جایی تو اون ته ته ته دلم جا خوش کرده بود . حالا روی صحبت من با اونایی هست که این متن رو می خونن و احساس می کنن یه کم متکبر تشریف دارند. جون من تو این سال جدید از یه پنجره جدید به دنیا نگاه کن، خوبی های مردمو با خوبی جواب بده
، تو سلام کردن به همه پیشدستی کن
، یه کم خودتو از اون بالا بکش پایین
، بدی های دیگرون رو به روشون نیار، زندگی خیلی زیباتر از این هاست که ما فکرشو می کنیم.فقط کافیه انتظارات مون رو تعدیل کنیم فقط همین.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت---وان مواعید که کردی مرود از یادت
سلام خدمت همه عزیزان

امروز یه روزه استثنایی و ویژه اس اگه گفتین چرا؟
الان می گم آخه امروز این آخرین پستیه که تو سال 87 می دم. البته از همگی شما که منو این چند ماهه تحمل کردین خیلی خیلی ممنونم. چه اونایی که با نظرات خوب ( نظر که چه عرض کنم تعریف و تمجید) خودشون منو به ادامه دادن این مسیر پر پیچ و خم وبلاگ نویسی کمک کردن و چه اونایی که با نظرات خودشون به زبان مریخی به من این نکته رو القا کردن که وبلاگ من تو کره مریخ هم طرفدار داره و شاید بازم منو نسبت به ادامه راغب تر کردن
. می خوام بگم دست گل همتون درد نکنه . ایولا. البته ناگفته نمونه من قبلا هم در زمینه وبلاگ نویسی سابقه داشتم ولی این تنها حضور پر رنگ من در صحنه اس.
ناگفته نمونه عنوان وبلاگ من شعر نو هستش ولی فکر کنم تنها چیزی که تو وبلاگ من خیلی نادره بازم همون شعر نوئه و در اینجا یری وار از همه عزیزانی که در گوگل عبارت شعر نو رو Search کردن و به وبلاگ اینجانب اومدن معذرت بخوام و بهشون می گم به گیرندتون دست نزنین اشکال از فرستنده اس به خاطر همین تصمیم گرفتم از سال آینده یه گرد گیری حسابی از وبلاگم به عمل بیارم و نقطه عطف این گردگیری عنوان وبلاگم خواهد بود(آخ دیگه متنم خیلی داره کتابی پیش میره) در ضمن اینو هم بگم وبلاگ بی صدا از سال آینده همچنان پرصلابت به حضور خودش در صحنه ادامه خواهد داد و منتظر پست های جالب و گاهی اوقات اجق وجق از مهندس عاشق باشین!![]()
ولی از شوخی گذشته تو این روزای آخر سال از خدا چند تا چیز می خوام:
ای خدا هر چی خودت صلاح می دونی واسمون مقدر کن!![]()
ای خدا از هر چیز بهترین نوع اونو نصیب ما کن!![]()
ای خدا بدخواه های مارو به سعایت خودشون دچار کن!![]()
و چهارمی رو هم که خودت واردی اینو دیگه هر کس تو دلش واسه خودش زمزمه می کنه اینجاشو شرمندتونم .![]()
حسن ختام این پست هم آهنگی از شادمهره که شنیدنش خالی از لطف نیست اسم آهنگ هم هست داداشی که می تونین از لینک زیر اونو دانلود کنین.فقط واسه راحتی رو لینک راست کلیک کرده Save Target As رو بزنین.
http://majid830.persiangig.com/dadashi.mp3
برای همتون در سال جدید آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . سرفراز و کامیاب باشین.
داستان
نامه را لای آلبوم میگذارم، تقریباً مطمئنم تا ایشان تشریف میبرند دوشبگیرند، جنابعالی البته پس از بازكردن كشوها و بررسی مارك لوازمآرایش و عطر و اسپریهای من، و دیدن كشوی لباسزیرهایم و حتی بررسی سایز و مدل آنها، یكراست میروید سراغ قفسة آلبومها و مسلماً همین آلبوم را از میان آلبومهای دیگر انتخاب خواهید كرد، چون از همهی آلبومها ضخیمتر است و غیر از آلبوم عروسی، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنید، من عادتم بوده و هست، جورابها و لباسزیرهایم را جینی از بازار میخرم؛ و این كار هیچ ربطی به عاشق شما ندارد. او در این چهارده سال حتی یك جوراب هم برایم نخریده! و اصلاً نمیداند آن را از كجا باید خرید و یا حتی نمیداند جوراب زنانه چند نوع دارد؟ و این موضوع در مورد لوازم آرایش و لوازم زینتی و خیلی چیزهای دیگر هم صدق میكند. داشتم میگفتم، پس از بررسی كشوی لباسزیرهایم، برای ارضای كمی از كنجكاویهایتان ضخیمترین آلبوم را ورق خواهید زد تا بدانید ما كجاها رفتهایم و چه مراسمی را جشن گرفتهایم و در مهمانیها سر و وضع بنده چگونه بوده، چه پوشیدهام و چگونه آرایش كردهام. لابد دوستدارید بدانید امشب چه میپوشم؟ اگر به آخرین صفحهی آلبوم نگاهی بیندازید، عكسی دستهجمعی از یك مهمانی رسمی میبینید. امشب میخواهم همان لباس یقهباز را بپوشم. به نظر خودم دكلته به من بیشتر میآید. سرویسام هم همان است كه در عكس میبینید، اما موهایم را شینیون كردهام و فرق هفتـهشت باز كردهام و سنجاقهایی از رز نقرهای صدفی در موهایم كاشتهام. آلبومها را خوب دیدید؟ دیدید در عكسها چه ژستهایی گرفتهایم، در كدام مناسبتها كنار هم نشستهایم و در كدام عكسها دور از هم ایستادهایم؟ البته این را هم باید اضافه كنم كه تنها شما نیستید كه به آلبومها اهمیت میدهید، ایشان هم خیلی اوقات با آلبومها حال میكنند. درواقع هروقت از چیزی ناراحت میشوند، یا قهركردنمان كه دو روز بیشتر میشود، سروقت آلبومها میروند. خب اگر خوشحال میشوید باید اضافه كنم كه بله ما هم مثل همهی زن و شوهرهای دیگر قهر میكنیم؛ و جر و بحث میكنیم و گاهی ظرفها را طرف هم پرت میكنیم. در اتاق پذیرایی، آن تابلو گچی كه از ظروف شكسته درست شده توجهتان را جلب نكرد؟ خصوصیت آن تابلو این است كه شما در نگاه اول فكر میكنید تمام آن ظرفها كاملاند و نیمهی پنهان آنها در دل دیوار است؛ اما با نگاهی دیگر، میفهمید كه ظرفها كامل نیستند و فقط لبهی باریكی از آنها در دل دیوار و پنهان ماندهاست. جدا از این خصوصیت تابلو، باید بگویم تكتك آن ظرفها، كاسههای سفالی و بشقابهای سرامیكی و فنجان و نعلبكیهای چینی و گیلاسها و بستنیخوریهای كریستالی هستند كه بنده طرف شوهرم پرت كردهام؛ تازه اگر دقت كنید، تكههای خرد و خاكشیر شدهی شمعدانهای نازنینم هم بهچشم میخورند. نام آن تابلو را "خیانت" گذاشتهام؛ چون هر بار كه احساس كردهام شوهرم به من خیانت كرده یكی از آنها را شكستهام. حتی یك بار خواستم قلكم را هم بشكنم. همان قلكی كه غروبها، برای خریدنش با هم تا مغازهی سفالفروشی پیاده میرفتیم و میدیدیم دیر رسیدهایم و صاحب بداخلاقش مغازه را مثلاً بسته. یكی دو بار هم با صاحبمغازه دعوایم شدهبود، درست سرِ ساعت هفت تصمیم میگرفت مغازه را تعطیل كند و با این كه تا بساطش را جمع كند و داخل مغازه ببرد، دو ساعتی طول میكشید، اما حاضر نبود آن قلك كذایی را به ما بفروشد و مهرداد شاكی میشد كه چرا با او بحث میكنم. میدانید او اصولاً دوست ندارد من با هیچ مردی دعوا كنم. خیال داشتم قلك را هم بشكنم و به تابلو اضافه كنم. میدانید كه من هنرمند نیستم و آن تابلو را فقط از روی غریزهام درست كردهام و دیگر خیال ندارم چنین تجربهای را تكرار كنم و همانطور كه ملاحظه میكنید، تابلو دیگر جایی برای نصب حتی یك فنجان شكسته هم ندارد و فردا اگر احساسم حكم كند، ناچارم تابلوی جدیدی شروع كنم. راستی آن اولین عكس را زیاد جدی نگیرید. درست است كه هر دو كنار هم نشستهایم و هر دو میخندیم. خنده كه چه عرض كنم، غش كردهایم. اما مطمئن باشید فقط خودمان میدانستیم بیخودی میخندیم. پدرام یكی از بچههای دانشگاهمان كه حالا عكاس فیلم است، مقابلمان ایستاده بود و گفته بود بخندید و ما مانده بودیم به چه بخندیم؟ و بعد، از همان موضوع خندهمان گرفت. به خودمان و بقیه خندیدهبودیم. همه تا آن موقع حدسهایی زدهبودند و ما خودمان آخرین كسانی بودیم كه نوع رابطهمان را كشف كردیم و علاقهمان را به هم. عكس پایینیاش، مربوط به سیزدهبدر همان سال است كه با بچههای دانشگاه دستهجمعی رفتهبودیم كوه. به خاطر او رفته بودم، همینطوری؛ فقط دلم میخواست ببینمش. خودم نمیدانستم چرا، چون همانموقع هم با دو سه تا از پسرهای دانشگاهمان دوست بودم و حتی با یكیشان صحبتهایمان جدی شدهبود. لابد برایتان پیش آمده، هرچه باشد شما هم زنید؛ شما باید منظورم را بهتر بفهمید. به هر حال سرِ قرار نیامد. بقیه كه آمدند، شهاب ماشین را روشن كرد. خجالت میكشیدم بگویم مهرداد هنوز نیامده، اما گفتم. پروین گفت رفته دفتر. باور نكردم. مهرداد و دفتر ـ روزِ تعطیل ـ آن هم سیزدهبدر! گفتند رفته اضافهكاری. گفتند دارند ویژهنامه درمیآورند. گفتند عصر میآید. راستش اول كمی شك كردم. روز تعطیل، او با آن همكار پتیارهاش، تنها توی دفتر روزنامه. خب خیلی جالبتوجه بود، جان میداد برای شایعهپراكنیهای من! به خودم بود برمیگشتم؛ ترسیدم همه بفهمند به خاطر مهرداد آمدهام. تصمیم گرفتم به او و اینكه در آن لحظه داشت چه میكرد، فكر نكنم. بچهها آن بالاها دشتی كشف كردهبودند كه از صبح تا عصر، فقط یكی دو عابر از آنجا میگذشت كه آنها هم كوهنوردان حرفهای بودند كه فقط از راههای بكر و خلوت میرفتند؛ من اولین بار بود كه میرفتم. به دشت اختصاصیمان كه رسیدیم، بهمن یك دسته گل خودرو برایم چید و با احترامات فائقه به من تقدیم كرد. بهمن هم از بچههای رشته ارتباطات بود. دلم میخواست دسته گل را جلو رویش پرت كنم توی رودخانه. ولی با خنده و مسخرهبازی دسته گل را گرفتم. سیروس هم نمیدانم این صحنه را دید یا نه، چون چند لحظه بعد او هم دسته گلی برایم چید؛ مسخرهتر از این نمیشد. اما مهرداد زودتر از آن كه فكرش را بكنم آمد، با استاد فرهی هم آمد. میشناسیدش كه؟ تنها استاد مسلم رشتهی ارتباطات بینالملل و صاحبامتیاز و مدیرمسئول روزنامهی مستقل صبح فردا و محبوبترین استاد دانشگاه. با استاد كه آمدند، فهمیدم در دفتر تنها نبوده. نگذاشتم بفهمد از آمدنش چقدر خوشحالم. پسرها یك پیاز را آن دورها گذاشتهبودند تا با سنگ هدفگیری كنند. نوبت سیروس و بهمن شدهبود، اما جلو استاد فرهی خجالت میكشیدند. استاد فرهی هم پنج سنگ جمع كرد و آمد در جایگاه ایستاد و هدفگیری كرد. چهار تا از سنگها به هدف خورد. سیروس و بهمن هم هر كدام سه سنگ به هدف زدند. نوبت من شده بود. پیاز از ضربهی سنگها آبلمبو شدهبود. من اما محض رضای خدا حتی یك بار هم نتوانستم بزنمش. مهم هم نبود، چون او بازی نمیكرد. زیر سایهی درختی دراز كشیده بود. هزار فكر به سرم زد. گفتم لابد توی دفتر جلو استاد فرهی با آن "پتیاره" حرفش شده و زودتر آمده، استاد هم نخواسته او را با آن حالش تنها بگذارد، با او آمده. خب البته این فكر درست نبود. چون بعدها راجع به آن روز با هم صحبت كردیم و او گفت از اینكه دیده من با پسرهای دیگر سرگرم بازی و درواقع مسخرهبازیام، ناراحت شده و رفته گوشهای دراز كشیده. خب من هم از اینكه در بازیِ ما شركت نمیكرد، حرصم درآمده بود؛ این بود كه آن پیاز لهیده را از شاخهی درختی آویزان كردم و رفتم سراغش و آنقدر سربهسرش گذاشتم تا بلند شد و آمد پیش ما. اگر دقت كنید، عكسِپایینی، من هستم با شاخهی درخت و آن پیاز لهیده؛ آن هم كه دراز كشیده، لابد خیلی بهتر از من میشناسیدش. همان روز بود كه برای اولین بار آمد خانهمان. به مادرم گفته بودم بعد از ناهار ـ دو، سه ـ میآیم. نشان به آن نشان كه بعد از كوه رفتیم سینما، شام هم كباب خوردیم: كنار خیابان، لبِ جو. راستی اگر شما بودید حاضر میشدید لب جو، نان داغ با كباب داغ بخورید؟ ما ولی خوردیم، دولُپی هم خوردیم، خیلی هم بِهِمان چسبید. مهران اما توی ماشین نشست؛ میترسید شاگردانش ببینند. از بچههای دانشگاه فقط مهران تدریس میكرد. استاد هم همان اول، پای كوه از ما جدا شد. خانه كه برگشتم ساعت یازده شب بود. مهرداد و شهاب و پروین هم آمدند خانهمان، شفاعت. مهرداد كه نمیخواست بیاید؛ شهاب و پروین راضیاش كردند. یكراست رفتیم اتاق من. مامان و بابا هم آمدند. مامان كه رفت چای بریزد، بابا هم به بهانهی آوردن زیرسیگاری از اتاق خارج شد. بعد مهرداد و شهاب بلند شدند و گشتی در اتاقم زدند و مثل همهی خبرنگارهای دیگر، همهی جزییات اتاقم را زیرورو كردند. نام كفشهایم را خواندند؛ آن موقع هر بیست و سه جفت كفشم اسم داشتند: كفش پیادهروی، كفش پیادهروی زیرباران، كفش پاشنه تخمسگی، چكمهی آب حوضكشی، كوهنوردی، چلاغم كن ولی قدم را بلند كن، و بالاخره كفش خودكشی! بقیهاش یادم نیست. البته شما كه غریبه نیستید، من فقط قبل از ازدواج در آنِ واحد بیست و سه جفت كفش داشتم. این آقا مهرداد شما، اصلاً به فكرش نمیرسد آدم باید كفشش را براساس لباسی كه پوشیده عوض كند. پانل اتاقم را هم دیدند و كولاژ كاغذهای آدامس و شكلات را. روی تختم هم دراز كشیدند تا پوستر چسبیده به سقف را هم ببینند. وقتی هم پوسترِ زیر فرش را دیدند، برای آن زن نیمهبرهنه سوت كشیدند. آنها در ضمن با بدجنسی همهی دیوارنویسیهایم را خواندند. فقط آن موقع بود كه حال مهرداد طبیعی شد، وگرنه جلو مامان و بابا، تمام مدت سرش پایین بود و سیگار میكشید. فكركنم به شهاب كه مسببِ اصلیِ حضورش در خانهی ما بود فحش میداد. فحشهایی مربوط به بستگان نسبی، آن هم از نوع اُناث؛ منظورم فحشهایی مثل bastard و یا حتی cuckold است. اگر هنوز زبان انگلیسیتان قوی نیست، پیشنهاد میكنم هر چه زودتر بروید در یك آموزشگاه نامنویسی كنید. البته اگر میخواهید توجهش را جلب كنید، یا حتی حسادتش را برانگیزید. یادم هست همان وقتها، قبل از ازدواج را میگویم، از این كه یكی دو ترم بالاتر از او بودم، داشت دق میكرد. گرچه هر ترم شاگرد ممتاز میشد و من به زور و با كمك گرفتن از این و آن قبول میشدم. آن اواخر هم كه دیگر درس نمیخواندم. یك پایم دفتر روزنامه بود، یك پایم هم كه كاش قلم میشد دنبال او، این سینما و آن تئاتر و این كنسرت و آن جشنواره. اسمش هم این بود كه خبرنگاریم و داریم خبر تهیه میكنیم. شبها هم كه ما را با ماشین تالار میفرستادند خانه. آقا مهرداد هم سرراه پیاده میشد و میرفت خانه، راحت و آسوده. آن اوایل از این كه سرِ كوچهشان پیاده میشد و میرفت لجم میگرفت، حتی به ذهنش هم نمیرسید كه اول مرا برسانند؛ چون خانهاشان سرراه بود، اول او پیاده میشد. یك بار از حرصم گفتم: "رسیدی خونه، یه زنگ بزن!" و او فقط خندید. هنوز هم عادت ندارد مرا جایی برساند.
از كلاس زبان میگفتم. من بعد از خواندن ده ترم، هنوز ترم چهار بودم! در عوض ایشان آنقدر شاگرد ممتاز شد كه آموزشگاه، برای تشویق، شهریهی دو ترمش را پرداخت. یك بار روز امتحان آخر ترم دعا كرد رد شوم! گفت اگر رد شوم شیرینی میدهد. من اما چون مطمئن بودم قبول میشوم، برای حرص دادنش گفتم اگر رد شوم خودم شیرینی میدهم؛ اما اگر او رد شد شام میدهم. اسمش را كه توی تابلوی اعلانات دیدیم، یكراست رفتیم شیكترین رستورانی كه دسر و شیرینی هم داشت. این بار هردویمان رد شدهبودیم. باید هم شیرینی میدادم، هم شام! آن روز ركورد پیادهروی را شكستیم. از كلاس زبان من، تا آموزشگاه او و بعد پیاده تا رستوران. چهار ساعت و نیم راه رفتیم و هرچه شاخ و شانه كشیدن بلد بودیم برای هم كشیدیم. من میگفتم اشكالی ندارد، رد شدم، عیبی ندارد، با این حال من همچنان به خواندن زبان ادامه خواهم داد، ولی تو به زودی ازدواج خواهی كرد و یكی دو سال دیگر، همدیگر را در خیابان خواهیم دید. آن روز، من در حالی كه شاد و شنگول با كلاسور در خیابان قدم میزنم تا بروم آموزشگاه، ناگهان تو را با خانواده و اهل و عیالت میبینم. تو دست یك بچه را در دست گرفتهای و بچهای هم در بغل داری؛ زنت هم بچهای شیرخواره در بغل دارد و دست بچهای دیگر را در دستش گرفته. و اضافه كردم: "تازه خانمت باردار هم هست!" و او خیلی جدی گفت: "مگر من سوپرمنم؟" و من از خنده، تقریباً توی خیابان غش كردم. او میگفت: اتفاقاً برعكس، من به درسم ادامه خواهم داد و تو به زودی ازدواج خواهی كرد و سال دیگر كه من ترم یازده هستم، تو را و شوهرت را در خیابان خواهم دید و برای رعایت آبرویت، اصلاً جلو نخواهم آمد تا سلام و علیكی كنیم. به رستوران كه رسیدیم، دیدیم اماكن رستوران را تعطیل كرده. او معتقد بود كه من میدانستم این رستوران تعطیل شده، برای همین آن را انتخاب كردهام. و من هر چه میگفتم باور نمیكرد. به نظرم بعد از آن روز بود كه آمد دنبالم. از رو نرفته بودم، برخلاف او باز هم ثبتنام كرده بودم. از كلاس كه تعطیل شدم، با حسرت به بقیهی دخترها نگاه كردم. همهشان پدری، برادری یا چه میدانم دوستی داشتند كه آمده بود دنبالشان. من اما، دیگر برایم عقده شده بود. میدانید كه، من هم مثل بقیهی زنها دوست دارم ببینم مردی به خاطر من تا كلاس یا چهمیدانم، مطب دكتر دنبالم آمده. به او هم گفته بودم؛ خیال داشتم یك عمله كرایه كنم تا بیاید دنبالم و دو تا كوچه آنطرفتر برود پیِ كارش؛ فقط برای دكور. او هم آبِ پاكی را روی دستم ریخته بود و همان اول گفته بود هیچ دوست ندارد دنبال كسی برود، مخصوصاً جلو آموزشگاه دخترانه، آن هم در آن ساعت و توی آن شلوغی. او را كه چند قدم پایینتر دیدم شاخ درآوردم. آن قلك سرامیك هم دستش بود. قلك بهترین چیزی بود كه میتوانستم از یك عملهی كرایهای هدیه بگیرم. امیدوارم ناراحت نشوید، این جملهای است كه خودش هم در مورد خودش بهكار برد. هدیههای بعدیاش هم همینطور بودند. شادم میكردند. ـ جعبهی خالی مسواك! ـ ماهها بود دنبال قوطی خالی مسواك میگشتم تا مسواك داخلِ كیفم را توی كیسه فریزر نگذارم؛ و بالاخره او آن را كادوپیچ شده به من داد. شما را نمیدانم اما من همیشه از هدیهدادن نامزدها به هم بدم میآمد. به نظرم كار لوسی است. شما هم اگر مثل زنان دیگر هدیه برایتان مهم است، بهتر است از حالا بدانید هیچ مناسبتی برایش فرقی نمیكند، تولد شما، تولد خودش، سالگرد ازدواج، سالگرد آشنایی، سالگرد اولین بوسه! همه را از دم فراموش میكند. در مورد من فرق میكرد، گفتم كه، از هدیهدادن نامزدها به هم بدم میآمد؛ شعار هم نیست. آن شب هم وقتی او آن هدیه را به من داد عصبی شدم، حالم بد شد. فهمیدم او هم مثل همهیمردهای دیگر است. از آنها كه برای نشان دادن دست و دلبازیشان هدیه میخرند و حسابی پول خرج میكنند. میخواستم هدیه را باز نكرده پس بدهم، اما برق چشمانش را كه دیدم كنجكاو شدم بازش كنم؛ و وقتی بازش كردم، از شادی نمیدانم چه كردم، به نظرم چند بار پریدم هوا؛ نه یادم آمد وسط خیابان بوسیدمش. فكر نمیكنم شما از این خطاها مرتكب شوید. اصلاً فكر نمیكنم از اینجور هدیهها خوشتان بیاید تا به خاطرش وسط خیابان مرد همراهتان را ببوسید. خوشبختانه هدیههایش همه عجیب و غریب بودند. یك بار یك پلاكارد هدیه داد. تا آن موقع خودم نفهمیده بودم روز تولدم مصادف با یك حادثهی دلخراش است، یك عزای عمومی! خندهدار است نه؟ از نظر او این بیدقتی برای یك خبرنگار غیرقابل بخشش بود. او گشته بود و خوشرنگترین پلاكاردی را كه فرارسیدن سومین سالگرد این فاجعهی ملی را به عموم مردم شهیدپرور تسلیت میگفت، پیدا كردهبود و نمیدانم چگونه توانسته بود آن را دور از دید مردم یا نیروی انتظامی كش برود. البته هنوز هم نمیدانم آن پلاكارد زرد را چطوری و از كدام میدان دزدیده. فقط در مقابل اصرارهای من، گفت این آخرین فن از رموز خبرنگاری است كه استاد فرهی فقط به او گفته و تأكید كرده نباید این فن را به هركس و ناكسی یاد داد!
میبینید؟ بی آن كه بخواهم، نامهام تبدیل شده به دفتر خاطرات. راستی یادم رفت اول نامه بگویم كه اگر دلتان خواست میتوانید این نامه را به مهرداد هم نشان بدهید. اصلاً میتوانید نامه را با مهرداد بخوانید؛ وقتی روی تخت دراز كشیدهاید و وقت میگذرانید. اما مواظب گلمیخهای كنار پنجره باشید. اگر بیهوا بلند شوید، سرتان به گلمیخهای پرده اصابت میكند.
از دیگر لحظات خوش و خرم و شادی كه ما با هم داشتیم، شبهایی بود كه من كابوس میدیدم. شما كه شكر خدا كابوس نمیبینید؟ كابوسهای من اما وحشتناك بود. من البته چهار پنج سالی میشود كه دیگر كابوس نمیبینم. آن وقتها اما در هفته، خوراكِ سه چهار شبم بود. از آنجا كه همهی كابوسهایم را روی همین تخت میدیدم، گاهی شك میكتم كه نكند كابوسدیدنم مربوط به تختخواب باشد. امیدوارم با این اوصاف، امشب كه روی این تخت میخوابید كابوس نبینید! یك بار خوب یادم هست؛ مهرداد را كشته بودند و من چهرهی قاتلش را دیده بودم ـ یكی از همكاران بخش اداری دفتر روزنامه بود كه دو سه باری با او دعوامان شده بود ـ وقتی فهمید دیدمش، دنبالم كرد؛ چند قدمی دویدم، همه جا تاریك بود و خلوت. لحظهای ایستادم؛ دیگر بعد از او نمیخواستم بمانم، همه چیز تمام شده بود، ایستادم تا مرا هم بكشد. تا همكار اداری دفتر روزنامه برسد، استاد فرهی را آوردم بالای سرش و خودم پشت به او كردم و زدم زیر گریه. فرهی جلوی او زانو زده بود و زار میزد؛ وقتی برگشت به طرف من، دیدم همهی موهایش سفید شده. همكار اداری دفتر روزنامه به من رسیدهبود كه بیدار شدم. ساعت پنج صبح بود. آنقدر زار زدم و بیتابی كردم كه مهرداد مجبور شد بلند شود و چراغ همهی اتاقها را روشن كند و همهی زوایای خانه را نشانم دهد و مرا تا آشپزخانه بغل كند و مانند یك بچه روی میز آشپزخانه بنشاند و آنجا برایم چای درست كند و كلوچه در فر گرم كند و با هم چای و كلوچه بخوریم تا بالاخره من باور كنم كه سالها نگذشته و او مهرداد است و زنده است و كسی او را نكشته و این خانه خانهی دیگری نیست و اسباب و اثاثیه همانها هستند و... فنجان خالی چای را كه توی نعلبكی گذاشتم، كلوچه توی گلویم گیر كرد و باز یاد آن كابوس افتادم و باورم شد كه سالها گذشته و او مهرداد نیست و خانه، خانهی دیگر است و من او را از دست دادهام و... و باز گریه كردم و زار زدم. و او برای آن كه باور كنم همه خواب بوده، از روزهای خوشمان گفت، و وقتی قیافهی ناباور مرا دید، آلبومها را آورد و عكسها را نشانم داد، عكسهای عروسیِ خودمان را. از جزییات عروسیِ خصوصیمان گفت. میدانید، ما قبل از مراسم مسخرهی عروسیِ رایج، خودمان عروسی كردیم با مراسمی كه روزها و شبها برایش نقشه كشیدهبودیم. كلی هم بحث كردیم تا در مورد جایش به توافق رسیدیم. در همان دشت اختصاصی خودمان که حالا خردلی، قهوهای، قرمز و زرد شده بود؛ خودمان دو تا، در حضور استاد، با آداب تمام، چیزی در حد كمال. با ماشین استاد رفته بودیم. او با كت و شلوار سفیدش آمده بود، من اما كت و دامن كوتاه سفیدم را پشت درختها پوشیدم. جنس هر دو از یك پارچه بود و هر دو را یک خیاط دوخته بود. یكی دو نكته را هم استاد تذكر داده بود؛ یادم هست دسته گل سفیدی كه مهرداد برایم چیدهبود را با حرص از دستش گرفت و گلهایش را مرتب كرد و پس داد و به تأكید سر تكان داد و گفت: "این!... باید همه چیز درست باشد." و مهرداد خندید و دسته گل را به من داد. استاد كه دست به دستمان داد، او مرا بوسید و من نیز او را؛ و استاد هردومان را كه بوسید رفت كنار رودخانه سیگاری بكشد. كمی بعدتر كه به او پیوستیم، ردیف گلی را كه از غنچههای یاس سفید درستكردهبود، روی پیشانیام بست. دیگر غروب شدهبود، آتش روشن كردیم و دور آتش رقصیدیم و آنقدر رقصیدیم كه آخرش كار به زوزهكشیدن و سرخپوستبازی كشید. استاد فرهی هم دور آتش كه میرقصید مدام "تومبا بومبا بالابام بومبا" میخواند؛ ما هم با او همصدا شدیم و آنقدر خواندیم و فریاد زدیم كه صداهایمان گرفت. البته قسمت پایانی جشن، مثل اغلب عروسیها، فیالبداههكاری بود و برنامهریزی نشده بود. اولین دعوای پس از ازدواجمان را هم در بازگشت مرتكب شدیم. دعوا كه نه، اختلاف نظر بود؛ بر سرِ حمل كیفِ من، یا بهتر بگویم چمدان من، تا ماشین. آن روز صبح به خاطر مصاحبهای كه اول صبح با رییس فرهنگسرا داشتم، بند و بساط زیادی همراهم بود: دوربین عكاسی و فلاش و سهپایه و ضبط و چهار پنج تا نوار خام و... و خب نمیشد كیف دوربین را دست هركسی داد. شب هم باید مصاحبه را روی كاغذ پیاده میكردم. بعد از آن هم بحث همیشگیمان بر سرِ كیفِ سنگینِ من بود. خب دلم نمیخواست بدهم او بیاورد، كیف من بود، خودم باید میآوردم. از مردانی كه چمدان یا كیف سنگین خانمی را حمل میكنند بدم میآید. ـ به او هم بارها گفته بودم، به شوخی یا جدیـ ولی او همیشه این حرفم را نشنیده میگرفت. این جملهی "خانمها مقدمترند" هم به نظرم حرف مزخرفی است. چه دلیلی دارد؟ اصلاً چه كسی گفته زن باید اول از در عبور كند؟ اینها احترامهای الكی است كه مردها اختراع كردهاند تا میزان بزرگی و منش خودشان را نشان بدهند. تا قبل از ازدواج كه خوب حریفش میشدم؛ اما بعد از ازدواج دیگر زورم نمیرسید. با هم كه به خرید میرفتیم بیبرو برگرد ساكهای خرید را او حمل میكرد و حاضر نبود حتی نایلكس یك كیلوییِ پیاز را بدهد به من تا خانه بیاورم و مرا خیلی عصبانی میكرد. سفرهایمان كه دیگر نورِ علی نور بود. چمدان و دو تا ساك و كیف خودش را برمیداشت و من فقط باید كیف رودوشیام را كه محتوی یك كتاب و دفتریادداشت و دو سه تا مداد و خودكار و مقداری لوازم آرایش بود میآوردم. آن وقت انتظار داشت باور كنم با او شریكم و برابر. در بازگشت هم، یك ساك سوغاتی به چمدانها اضافه میشد و اگر سفرمان به شمال بود، اغلب یك صندوق حصیری پر از صنایع دستی هم قوزبالای قوز میشد؛ و همه را باید خودش میآورد. یك روز طبق معمول از ماشین كه پیاده شدیم، برای سی و دومین بار از او خواستم یكی از ساكها را به من بدهد. و او نگاهی به من كرد و در سكوت، چمدان را به طرفم دراز كرد. چمدان را گرفتم. سنگینتر از آن بود كه انتظار داشتم. لحظهای بعد، هر دو ساك را به طرفم دراز كرد. ساكها را هم گرفتم. بعد بستهی سوغاتیها را به من داد و در آخر بندِ كیفِ چرمیاش را هم انداخت دورِ گردنم. اینها را میگویم كه بدانید با او نمیشود بحث كرد، فقط میشود لجبازی كرد. از اصرارهای زیاد من عصبانی شدهبود، اما صد متر جلوتر، دیگر آرام شدهبود. ـ این اتفاق هم البته در مورد مهرداد خیلی بهندرت پیش میآید، منظورم عصبانی شدن و بلافاصله آرام شدن است! ـ همچنان دستِخالی، از روی جدول كنار خیابان میآمد و "گردو شكستم" بازی میكرد؛ و من كه كم مانده بود زیر آن همه ساك و چمدان، كمرم خم شود و زانوانم تا شود از پیادهرو بهدنبالش میرفتم. او دستهایش را به طرفین باز كرده بود و با آسودگی خیال سوت میزد و از روی جدول كنار خیابان میآمد. پانزده دقیقه پیادهروی تا خانه، چهل دقیقه طول كشید. به نفس نفس افتاده بودم ولی جرأت نمیكردم به او چیزی بگویم. تا آن موقع چند نفری از مقابلمان رد شدهبودند و با تعجب به ما نگاه كردهبودند. زن و شوهری هم از دور ما را به هم نشان دادند و با خنده دور شدند. كم كم خودمان از موقعیتمان خندهمان گرفت. چند مرد هم با نگاه تعقیبمان كردند و خندیدند، ما دیگر به مرحلهی غش و ریسه رسیدهبودیم. من زیر آن همه بار، حتی قدرت خندیدن نداشتم. میترسیدم بخندم و بند بندم از هم جدا شوند و همچنان نمیخواستم چمدان را زمین بگذارم. مهرداد از خنده كممانده بود توی جوی آب بیفتد؛ در همان موقع، یكی از اقوامش از كوچه پیچید، كه با دیدن ما در آن وضع، حسابی جاخورد. مهرداد دستِ خالی بود و من زیرِخروارِ ساك و چمدانها، حتی نمیتوانستم نفس تازه كنم. چیزی نگفت اما خندید و پس از سلام و علیكی كوتاه رفت. لابد زنذلیلیِ خودش را با مردسالاریِ موجود میان من و مهرداد مقایسه میكرد! تازه شش ماه بود ازدواج كردهبودیم.
اصلاً هیچ میدانستید این آقا مهرداد، "شبهای چهارشنبه هم غش میكند!؟" البته این مَثَل را برای خنده نوشتم؛ مرحوم دهخدا اینطور معنیاش میكند: "علاوه بر آنچه شما از بدیِ كالا و بیدوامیِ آن میگویید، عیوب دیگر هم در آن هست." منظورم این است كه علاوه بر آنچه تا به حال گفتم، بیدقت است؛ همیشه دنبال عینك یا فندك یا سیگار و زیرسیگاری و چه میدانم چوبسیگارش میگردد و تا من از جایم بلند نشوم پیدایشان نمیكند. لباسهایش را و لنگههای جورابش را از زیر مبلها و كنار و گوشههای خانه پیدا میكنم. همیشه كنترل تلویزیون را با خودش میبرد آشپزخانه جا میگذارد و گوشی تلفن را در اتاق خواب گم میكند. گاهی ساعتش را توی دستشویی پیدا میكنم و كلید انباری را درست دو ماه پس از آن كه مطمئن شدم گم شده، موقع رخت شستن در جیب كاپشن كثیفش مییابم. شما باید از كلیدهای خانه سه دسته كلید یدكی تهیه كنید تا مطمئن باشید با او پشت در نمیمانید. راستی از من به شما نصیحت، هیچ وسیلهیبرقی را برای تعمیر به دستش ندهید، چون محال است دیگر آن را سالم ببینید. فكر نمیكنم دیگر با این اوصاف، یك روز هم بتوانید تحملش كنید. شاید هم من كمی بیانصافی كرده باشم.
خب خیلی از خودمان گفتم. حالا دیگر میتوانیم از شما حرف بزنیم. راستی هیچ میدانید در خانه چه لقبی به شما دادهام؟ "زلیلمرده"! نخیر، اشتباه نكنید، غلط املایی نیست، به نظر من، البته خیلی میبخشید، به نظر من، شما از آن "ذلیلمرده"ها هستید كه با "صاد"، "ضاد" هم میشود نوشتتان. درست كه من هنوز دقیق نمیدانم او چند نامه برای شما نوشته و یا سركار خانم چند نامه برای ایشان فرستادهاید، اما شاید فقط من شما را بشناسم. شما همانی هستید كه با طرح سؤالهای بهجا و نابهجایتان به وسیلهی تلفن و نامه و فكس و غیره، ابتدا حواس شوهر مرا پرت كردید و سپس با ارسال گزارشهای درِپیتیتان خواستید باب صحبت را با شوهر من بازكنید، قبول كنید آن گزارشی كه با پست سفارشی به آدرس منزلمان فرستادید به درد پیكهای دبستانی هم نمیخورد؛ من سه بار خواندمش تا نكتهای مثبت در آن بیابم و به قول معروف پیچش مویتان را ببینم، اما شما از بدیهیاتی گفتهبودید كه بچههای دبستانی هم از آن آگاهند. بعد هم با لاسهای ادبیتانـ البته من اسمش را گذاشتهام "لاس ادبی"، شما میتوانید همچنان آن را نقد و بررسی بنامید ـ راجع به رمانهای عهد بوق و حتی كتابهای روز، ذهن شوهر مرا به خود مشغول كردید. و البته مزخرفترین كاری كه میتوانستید بكنید ارسال آن كارتتبریكها بود. شوهرِمن از این لوسبازیها متنفر است. هرچند هر كدام آن كارتها هم هزار معنا داشت و مهرداد معنای آنها را درك نكرد؛ مثلاً همان كارت اولی، همان موقع هم فهمیدم، كمترین معنیاش این است: زنت كه مُرد، با كله میآیم سراغت! برای همین هم آن كارت تبریكها را به پانل زدهام، تا جلو چشم هردومان باشد. البته من هر بار به شوخی یا جدی از شما یاد كردم، شوهرم سكوت كرد. یك بار از آن روزهایی كه رفتارش از لحظهی ورود به خانه مشكوك بود تا طرز لباس عوضكردن و دست و رو شستن و روی مبل نشستنش همه غیرمعمول بود، بیمقدمه كنارش نشستم و گفتم خب، از "ظلیلمرده" چه خبر؟ او نگاهی به من كرد و خندید و من برای اثبات شرافت لكهدار شدهام! مجبور شدم حدسهایم را برایش تشریح كنم: حدس میزنم "ضلیلمرده" به بهانهی دیدار فرهی به دفتر روزنامه آمده و بعد مخ تو را كار گرفته و كارگرفته و كارگرفته تا دیروقت شده و همه خداحافظی كردهاند و او برای جبران زمان ازدست رفتهات، خواسته با ماشین به منزل برساندت، و سرراه رفتهاید یك كاپوچینو هم خوردهاید. مهرداد فقط خندید و تخیلِ قویِ مرا تحسین كرد و پیشنهاد كرد روزنامهنگاری را كنار بگذارم و به جایش رمان بنویسم. ولی من به این سادگیها فریب نمیخورم. مهردادی كه چهارده سال هر روز به جز جمعهها، ساعت شش و بیست دقیقه، به منزل آمده، چطور میتواند یك روز ساعت ۶ به خانه برسد؟ كافی بود به كشوهایش نگاهی بیندازم؛ نه آن كه فكر كنید قبلاً هم این كار را كردهام، نه؛ به جز مواقعی كه دنبال چیزی گشتهام و یا خودش تلفنی از من خواسته عینك یدكی یا چه میدانم شمارهتلفن یا آدرس فلان كس را از توی كشوی میزش پیدا كنم. نامهها و بقیهی كارتتبریكهایتان هم همانجاست. گرچه تا به حال مدركی علیه شما پیدا نكردهام، ولی به این زودیها از تك و تا نمیافتم. یكی دو ماه پیش، از خرید كه آمدم، دیدم مقابل كشوهایش نشسته بود و چیزی را جستجو میكرد؛ به نامهی شما كه رسید، آن را خواند و مدتها به كارتتبریك ارسالی خیره شد و بعد آن را موقتاً گذاشت روی میز. راستی تا یادم نرفته بگویم؛ از من میشنوید عطرتان را عوض كنید. از بوی عطرهای تند بدش میآید. باور نمیكنم تا به حال این را به شما نگفته باشد. یكی دوبار روی كتش بوی عطر تندی مانده بود، كه مجبور شدم كتش را سه روز در آفتاب آویزان كنم. البته به رویش نیاوردهام، شاید هر زن دیگری بود، با استنشاق چنین بویی، یك موی سالم روی سر شوهرش باقی نمیگذاشت.
فكر نكنید از همه چیز بیخبرم. خیلی خوب هم خبر دارم. نه آن كه فكر كنید مهرداد چیزی گفته، نه. مثلاً همین الان میدانم برای چه بعضی وقتها ریش میزد و كت و شلوار دامادیاش را میپوشید و میرفت دفتر روزنامه! لابد مستقیم یا غیرمستقیم از میترا ـ همكارمان ـ شنیده بود كه آن "پتیاره" ـ میبینید؟ برای هر كسی یك اسم گذاشتهام! ـ مثلاً فردا قرار است بیاید دفتر به همكارانش سربزند، البته من كه با چشمان خودم ندیدم، ولی میشد حدس زد كه دارد چه غلطی میكند. شما كه آن دختر را ندیدهاید. دفتر كه میآمد، اندازهی یك عروس آرایش میكرد و رنگ و لعاب به سر و صورتش میزد. بعد، از آن اولِ در با همه روبوسی میكرد تا به استاد فرهی میرسید. استاد را البته با احساس بیشتری میبوسید. گاهی آبدارچیهای طبقات دیگر هم كه از آمدنش خبردار میشدند، با بهانه و بیبهانه به دفتر روزنامه میآمدند و به زور روی میزهای ما را دستمال میكشیدند تا سهمیهاشان را دریافت كنند. بعد كه فرهی برای حروفچینی هفتهنامه استخدامش كرد، دیگر فاتحهی مهرداد را خواندم؛ برایم بدترین روزهای هفته، یكشنبهها بود كه روز مقابلهی اوزالید مجله بود، و مهرداد باید از صبح زود میرفت دفتر تا اوزالیدها را مقابله كند، و آن "پتیاره" هم باید میرفت تا اگر "واوی" جا افتاده بود، بگذارد سرجایش. خانم جان، هر چه باشد من كه كارم فضولی است، و برای فضولیهایم حقوق میگیرم، چطور میتوانم نفهمم كه آن شازده خانم روزهای یكشنبه غلیظتر آرایش میكند و مانتوهای جدیدش را یكشنبهها میپوشد و عطرهای سیوپنجهزارتومانیاش را فقط یكشنبهها میزند. شاید تمام آن مدت تخیلِ صاحبمردهی من خیلی بیشتر از رابطهی آن دو تا كار كرده باشد! ولی حواس مهرداد حتماً یكشنبهها پرت میشده و تا دو سه روز هم گیج و منگ بوده. برای همان كمتر مزاحمش میشدم و میگذاشتم راحت باشد؛ به پر و پایش نمیپیچیدم. حالا شاید تمام آن مدت حتی محل سگش هم نگذاشته؛ ولی من عادت كردهام از تخیلم خیلی بیش از دیگران كار بكشم. اینها را مینویسم كه بعدها نگویید فلانی خدابیامرز خنگ بود؛ منظورم بعد از زمانی است كه به من مرگموش خوراندید! شوخی کردم. بهتر است دیگر از "پتیاره" حرفی نزنیم. راستی لازم نیست بترسید، خطری از جانبش موقعیت شما را به خطر نمیاندازد. حالا دیگر ازدواج كرده و حتی جرأت ندارد برای خرید یك روزنامهی حتی عصر، بیاجازهی شوهرش از خانه خارج شود. به جایش میتوانیم از شما حرف بزنیم؛ از "ضلیلمرده"، نخندید؛ اصلاً من عشقم كشیده هر بار با یك "ز" بنویسمتان. این را هم بگویم كه فكر نكنید به همین چند تا "ز" موجود در زبان فارسی رضایت میدهم. شش هفت تایی "ز" دیگر هم ساختهام كه به موقعش از آنها هم استفاده خواهم كرد.
میبینید كه همه چیز شسته است و تمیز. غذایی هم در آرامپز، بار گذاشتهام. حدود نُه شب، آمادهی خوردن است. سرزدن هم نمیخواهد. نه آن كه فكر كنید من زنِ خانهداری هستم و یا میخواهم وانمود كنم كدبانویی كامل هستم؛ من از گردگیری بدم میآید، از آشپزی متنفرم و از ظرفشستن بیزار. اما امروز دلم خواست خانه را طوری تمیز كنم كه به قول شاعر، انگار "عزیزترین عزیزها" مهمانم است. لازم نیست حتی خجالت بكشید. من كه همه چیز را میدانم. امشب كه من و دوستانم به عروسی رفتهایم، شما هم میتوانید جشن بگیرید. اولش نمیخواستم بروم. چون از عروسی رفتن بدم میآید. من عروسیِ خودم را به زور تحمل كردم، چه برسد به عروسیِدیگران. البته در این مورد، مهرداد هم با من همعقیده است. ما اگر اصرار خانوادههایمان نبود، محال بود آن مراسم احمقانه را برپا كنیم. امشب هم نمیخواستم بروم، چون به اصرارهای مهرداد شك كردم، رفتم. مهرداد هم میداند من از مجلس عروسی بدم میآید، برای همین هیچوقت به من اصرار نمیكند بروم. اما دیشب میگفت بروم، برای تغییر روحیهام خوب است. اصرار كه كرد، شك كردم. اول به خودم نهیب زدم كه اشتباه میكنم و این یكی هم مثل مورد پتیاره است. اما كمی كه فكر كردم مطمئن شدم. این بود كه رفتم. میدانید؟ من حتی میدانم شما از چه تاریخی با هم صمیمی شدید. تعجب میكنید؟ منظورم این است كه دقیقاً یك ماه و شانزده روز دیگر میشود سه سال كه شما پنهانی همدیگر را میبینید. منظورم محیط كار نیست. چون آنجا، حتی اگر من هم نباشم، بقیهی بچههای دانشگاه هستند و حضور حتی یكی از آنها كافی است تا مانع بشود كه شما دو تا از دیدار هم لذت ببرید. آن هم بچههای ارتباطات كه منتظرند یك مورچه به سوسكی آلمانی نگاه چپ بكند، تا هزار تا گزارش و عكس و نقد و تحلیل، به استاد فرهی ارائه دهند. لابد تعجب میكنید كه اگر میدانستم، چرا رفتم عروسی!؟ خب، میروم چون عاشقش هستم. چون میخواهم بداند كه عاشقی مثل من پیدا نمیكند. شما فعلاً برایش تازگی دارید، ولی نمیتوانید مثل من باشید. چون همهی لحظههای بغلزدن، بوییدن، و عشقورزیدنش را پُر كردهام. شما نمیتوانید جورِ تازهای بغلش كنید. به او ثابت كردهام هیچكس نمیتواند به پای شیفتگیِ من برسد. از این به بعد هم خیال دارم بیشتر تنهایش بگذارم و به همهی مهمانیهای شبانه و مسافرتهای دوستانه بروم تا هر چه زودتر از بغلزدنهای شما كلافه شود. مطمئن باشید خودتان را هم بكشید، هیچ جور نمیتوانید او را بغل كنید كه من صدبار بغل نكرده باشم. شرط میبندم نمیتوانید وقتی نشسته و روزنامه میخواند آهسته از بالای سرش خم شوید و ببوسیدش و بلافاصله كلهمعلق بزنید و بنشینید توی بغلش و روزنامهی له شدهاش را به كناری پرت كنید و لبخندِ نشسته بر لبش را با بوسهای طولانی، بر لبتان بدوزید. شما حتی نمیتوانید به او بگویید دوستت دارم، چون به هر لحن و هر لهجه و هر زبانی كه بگویید به یاد من میافتد. شما خیلی زودتر از من برایش كهنه میشوید؛ بلكه بدتر از آن، ترحمانگیز خواهید شد.
این نامه را هم برای این نوشتم كه بدانید آنقدرها كه فكر میكنید خنگ نیستم. حالا دیگر شما هم خیلی چیزها در مورد من و مهرداد میدانید و در جای جای خانه مرا میبینید. اگر روی تختخواب بخوابید به یاد حرف من میافتید و مواظب سرتان میشوید تا به گلمیخ پرده نخورد. اگر مقابل تابلو خیانت بایستید به یاد من میافتید. اگر كارتتبریكهای خودتان را كه به پانل نصب شده ببینید، یاد من میافتید؛ و اگر قلك سفالی، آلبومها و خیلی چیزهای دیگر كه در اتاق به چشم میخورند، شما را به یاد من نیندازد، اگر شام بخورید، دیگر حتماً به یاد من میافتید. مهرداد اگر دنبال كنترل تلویزیون بگردد، شما میدانید در آشپزخانه است، و اگر گوشی تلفن را نیافتید، شما میدانید در اتاقخواب است، اگر مهرداد ساعتش را گم كند، شما پیدایش میكنید، و اگر كلید انباری را خواستید، لااقل شما میدانید در جیب كاپشنش است؛ و شما اگر پتیاره را هم ببینید یاد من میافتید. شما همهی این كارها را با بهیاد آوردن من، انجام خواهید داد. شما حتی اگر كابوس هم ببینید، به یاد من میافتید، اصلاً شاید در كابوستان، من هم باشم. حالا من در خلوتتان هم هستم. میبینید؟ همهی جوانب كار را سنجیدهام و از میان همهی محاسباتِ صددرصدیام، فقط دو درصد حدس میزنم كه این نامه را نیابید؛ نیمدرصد حدس میزنم كه نیایید، و گذشته از اشتباهم در مورد پتیاره كه فقط یك سوءتفاهم بود و بس، در مورد شما فقط یك هزارم درصد احتمال میدهم كه اصلاً رابطهای بین شما دو نفر نباشد!!

بهار ۸۰ خانم آذردخت بهرامی
تست روانشناسی
سلام خدمت همه عزیزان
این تست روانشناسی جالب رو انجام بدید و لذت ببرید . شما باید به 3 سوالی که پرسیده میشود پاسخ صحیح بدهید تا جواب سوالها برای شما لذت بخش شود . البته شاید هم تعجب آور!! اما شما را سرگرم خواهد کرد
جواب سوالها در انتها هست اما به هیچ وجه تا سوالها را جواب ندادید به سراغشان نروید چرا که هم خودتان را گول زدید هم این تست مزه و شیرینی خود را از دست خواهد داد!! پس یک قلم کاغذ بردارید و به ترتیب سوالها را جواب دهید
پس شروع میکنیم
حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید
پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند
کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید
سگ
گربه
موش
Coffe - کافی
دریا
در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید
نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفید
جواب ها:
سوال اول - حیواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده یکی از مشغولیات یا دارایی های شما در زندگی است و اینکه کدامیک را بر دیگری اولویت داده اید نشان میدهد که شما به کدامیک اهمیت بیشتری می دهید
گاو نشاندهنده ی شغل و کار
پلنگبر نشاندهنده ی غرور
گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات
خوک نشاندهنده ی پول
اسب نشاندهنده ی خانواده
سوال دوم - توضیحاتی که در مورد کلمات دادید در حقیقت برای افرادی که در پایین نوشته ایم میباشد
سگ = شخصیت شما
گربه = آنکه در زندگی شریک شماست
موش = دشمن
sex = coffe کافی
دریا = زندگیتان
سوال سوم -در زیر نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید و ببینید
زرد = کسی که شما هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد
نارنجی = کسی که شما فکر میکنید یک دوست واقعی هست
قرمز = کسی که شما واقعا دوستش دارید
سفید =کسی که شما با او یک روح هستید ولی در 2 بدن
سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگیتان او را فراموش خواهید کرد
البته تا یادم نرفته جواب هایی که خودم به این تست دادم بگم(قابل توجه
)
سوال اول: اسب - گوسفند- گاو- پلنگ - خوک
سوال دوم:
سگ:وفادار
گربه:شیطون و بلا
موش : کثیف
کافیcoffe:آرام بخش
دریا:بی انتها
سوال سوم:
زرد: ادریس ر
نارنجی: علیرضا م
قرمز:ایلمان ش
سفید:وحید آ
سبز: مهرداد م
در ضمن ممنون میشم جواب های خودتون رو برام بفرستین(البته در قسمت نظرات)
تا آپ بعدی یا حق
مراحل رشد چت در زندگی انسانها(پسران!)
چت معمولاً با این شروع میشه که شخص میبینه دوستاش میگن تو چت دختر تور میکنیم !این جناب رو جو میگیره و مودم می خره.این تولد ویروس چت در بدن انسانه.خلاصه جناب اولین چیزی که میریزه تو هاردش یاهو مسنجره!یارو شروع میکنه به چت کردن و معمولاً اولش ضد حال می خوره.چون سرعت تایپش پایینه.یواش یواش سرعت تایپ بعضی چیزا مثل salam/asl plz بالا میره و از چت کردن خوشش میاد.تو این مرحله کارش میشه رفتن به رومها و pm دادن به همهء دخترای روم و معمولاً salam/asl plzمیشه اولین چیزی که تو pmهاش پیدا میکنی!(از این IDها 80% پسرن)مرحلهء بعدی رفتن تو روم اصلیه که از اونجا چت میکنن و از اونجا خوششون میاد و در ادامهء همین مرحله talk گرفتن خوراکش میشه و شروع میکنه به کل کل به پسرا و دعوا سر دخترا!!!در پایان این مرحله شخص احساس میکنه که talk گرفتن زیاد حال نمیده و برای ارضای خودش میره سراغ یه کار توپ که بتونه باهاش حسابی حال کنه.تو این مرحله،اول یه IDدختر میسازه و میره با پسرا چت کنه.تو این مرحله از اینکه تا وارد یه روم میشن و همه بهشون pm میدن لذت میبرن و میگن:ای بابا سرمون شلوغ شدااااااااااااااا.تو این مرحله سرعت تایپشون عالی میشه. یه مدت دیگه میگذره میبینه بابا اینم مال نشد.شروع میکنه با IDدختر،با دخترا رفیق شدن.که آخرشم همین که به دخترا میگه من پسرم یا فحش میدن و ignore میکنن یا هم که میگن بهتر!!!پس از مدتی IDدختر رو رها میکنن و میرن سراغ IDقبلی خودشون.

تو این مرحله،اگه یه نگا به لیست دوستاشون بندازی میبینی که نصفشون کسانی هستند که جناب رو با اسم مستعار میشناسن و فکر میکنن که حاجیمون مایه دارترین پسر دنیاست و نصف دیگه اونایی هستن که حاج آقا رو کامل کامل میشناسن.واسه همین خاطر لیست Add Friendرو به دو قسمت اونایی که میشناسنش و نمیشناسن تقسیم میکنه.مرحله بعدی اونه که حاجی جون از روم زده میشه و فقطAdd Friendخودشو حفظ میکنه و دیگه حال و حوصلهء pmدادن به خانومای روم رو نداره.تو این مرحله فقط دنبال IDدخترایی که میشناسه میگرده و Add میکنه و بلافاصله معرفی میکنه.مرحلهء بعدی خطرناکترین مرحلهء چته که برای بعضیا طولانی مدت و برای بعضیا که زود تموم میشه ،سه ماه بیشتر طول نمیکشه.تو این مرحله همه بسیار معتاد چت شدن و بد جوری از لحاظ روانشناسی ضربه میخورن و به طور کامل تضعیف روحیه میشن.این مرحله که من اسمشو سنگی شدن گذاشتم،مرحله ایه که طرف بدون دلیل online میشه و می خواد offline messageبخونه،در حالی که یک دقیقه پیش چک کرده بود!تو این مرحله وقتی یارو online میشه،خودشم نمیدونه واسه چی online شده.خودتم حس میکنی که از جنس سنگ شدی و عاطفه حالیت نمیشه.امان از دست این مرحله که با افکار همه بازی میکنه تا جایی که شبا خوابAddFriendتو میبینی!چون تو چت به راحتی خالی میبستی،حالا هم راحت به بابا مامان دروغ میگی!تو این مرحله انگار که همش منتظر پیغام کسی هستی و همش میری ببینی که پیغام گذاشته یا نه و اگه نذاشته بود از دستشون الکی دلخور میشی!تو این مرحله که باشی،از هر چیزی مهمتر،چت کردنت میشه و بیشتر به بقیه پرخاش میکنی.یه هو چشات رو باز میکنی میبینی افت تحصیلی پیدا کردی. نمیتونی ونمیدونی چطور جبرانش کنی.بعضیا تو این مرحله اینقدر online میشن که دوستاش بهش میگن YahooHelper،یارو هم حال میکنه!این مرحله معمولاً با کمبود پول برای پرداخت قبض تلفن و پول Account تموم میشه.آخر ترک کردنشم معمولاً تو کافی نته که هفته ای دوسه بار بیشتر online نمیشه و OfflineMessageمیخونه.توی ترک این مرحله است که یه چیزایی راجع به بوت و هک و کرک و این جور چیزا به گوشش میخوره و واسش جالب میشه.پس دوباره پاشو میذاره تو چت و اینترنت.اولش که داره یاد میگیره،هر جا میره میگه:من هک میکنم و از این جور حرفا.در صورتی که تازه داره یاد میگیره.میزان online شدن تو این مرحله،متوسطه.یعنی نه کم و نه زیاد.این مرحله اینقدر واسشون شگفت آور و هیجان انگیزه که تا آخر هک پیش میرن و وقتی هم که خوره هک شدن،میبینن که اگه جایی نمی گفتن ما هک بلدیم بیشتر به نفعشون بود.این جور آدما معمولاً روزی نیم ساعت online میشن و هر دفعه با هزاران pm روبرو میشن.!!!

عشق!
سلام خدمت همه عزیزان
بعد عمری ما اومدیم![]()
اووووووووووووف چه گرد وغباری گرفته اینجا![]()
عشق!
در دلم ابر تو می بارد ، عشق
سینه ام داغ تو را دارد ، عشق
باورم نیست کسی از غم تو
دل دیوانه نیازارد ، عشق!
باورم نیست کسی زخم تو را
بر دل خون شده نگذارد ، عشق
آن غریقم که نترسد از موج
تن به دریای تو بسپارد عشق
(مقدم از تهران)

تا آپ بعدی یا حق![]()
ادامه داستان
با سلام خدمت همه عزیزان
امروز 29 آذره...تولد کویر خانوم
از این پست می خوام استفاده کنم و داد بزنم : کویر خانوم تولدت مبارک
امیدوارم سال دیگه این موقع هر چی از خدا بخوای بهت بده به جز یه چیز!!
این 29 تا گل سرخ رو به مناسبت 29 آذر تقدیم می کنم به تو:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از اونجایی که قول داده بودم قسمت دوم داستانی رو که تو پست قبلی گذاشته بودم امروز آماده کردم و براتون می ذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
در ضمن من تا 10 بهمن که امتحاناتم تموم بشه و پیروزمندانه به وطن برگردم![]()
، آپ نخواهم کرد.پس خواهشا منو از نظرها و انتقادات خودتون بی نصیب نذارین و در ضمن برای موفقیت من تو امتحانات دعا کنید.![]()
این هم از ادامه داستان:
سه شنبه بود...ادریس از انفرادی برگشته بود...خیلی افسرده بود ، با هیچ کس حرف نمی زد ، روحیه خودشو باخته بود و حال مساعدی نداشت.
عصر همون روز تلفن چی گروهان اومد داخل آسایشگاه و اسم ادریس رو صدا زد.با حرکت سر بهش فهموندم که پشت تلفن خونوادش منتظرن تا صداشو بشنون.ولی اون اصلا از جاش تکون نخورد...مثل جنازه های متحرک شده بود...اونو به حال خودش گذاشتم ...چند دقیقه ای گذشت و دوباره تلفن چی اومد و اسم ادریس رو صدا زد...ادریس بلند داد زد برو هر کیه بگو اینجا نیست.
دو سه دقیقه ای گذشت .تلفن چی گروهان دوباره اومد داخل و این بار یک راست رفت سراغ ادریس و یه چیزایی بهش گفت که ادریس از این رو به اون رو شد...انگار همون آدم افسرده نبود...به من گفت پاشو بریم یه جایی؟ گفتم کجا؟ گفت تو پاشو کاریت نباشه...تو راه ادریس برام تعریف کرد که تلفن چی گروهان بهش گفته بود که پشت تلفن آیناز بوده و به تلفن چی گفته بود هر موقع اومد بهش بگین با من یه تماس بگیره...
ساعت 8 شب بود.با هم دم کیوسک تلفن عمومی بودیم.ادریس با هیجان خاصی شماره آیناز رو گرفت و چند دقیقه باهاش حرف زد بعد گوشی رو گذاشت...هیجان خاصی داشت...تو راه برگشت به آسایشگاه تمام حرفهایی که پشت تلفن رد و بدل شده بود رو برام تعریف کرد...
گفت بابام حالش خوب نبود به خاطر همین قرار خواستگاری لغو شد و مونده واسه هفته آینده...در ضمن کلی از دستم ناراحت بود...منم تمام جریاناتی که گذشته بود رو واسش تعریف کردم.
بهش گفتم خب حالا می خوای چیکار کنی؟چه جوری می خوای بری با گروهبان جعفری صحبت کنی؟پل های پشت سرتو که خراب کردی.
حرف ها که به اینجا رسید ادریس یه نگاه معنا دار به من کرد.
بهش گفتم من نمی تونم . آخه با چه رویی؟برم بگم آقا ببخشید ادریس یه سیلی خوابونده دم گوشتون اگه می شه دوباره اسمشو تو لیست بنویسین که اگه دوباره مرخصی جور نشد بیایم یه سیلی دیگه دم گوشتون بخوابونیم؟وقتی خواهش های مکرر ادریس رو دیدم تسلیم شدم.
گفتم به یه شرط می رم اونم اینه که خودت هم بیای از گروهبان جعفری رسما معذرت خواهی بکنی.با تائید سر ادریس تصمیم گرفتیم بریم پیش گروهبان جعفری. از اونجا با هم یه راست رفتیم پیش گروهبان جعفری.
اونجا بود که از برخورد آقا منشانه گروهبان جعفری بیشتر متعجب شدم.
- خیلی آقایی سر گروهبان ، شرمندتم به خدا ، منو ببخشین اون روز اصلا حال خوبی نداشتم. اینا رو ادریس گفت و گروهبان جعفری رو بغل کرد و صورتشو بوسید و رفت بیرون.
حالا نوبت من بود...همه اتفاقاتی که این یکی دو روزه اتفاق افتاده بود برای گروهبان تعریف کردم.آخر سر گروهبان قبول کرد که این هفته هم اسم ادریس رو تو لیست مرخصی ها بنویسه.
- خیلی خب این هفته هم اسمشو تو لیست می نویسم.و با خنده ادامه داد اگه این دفعه اسمش تائید نشه نیاد دوباره بزنه منو ناکار کنه؟؟
و هردو خندیدیم.
پنجشنبه بود و لیست مرخصی ها رو جلوی گروهان می خوندن.اول از همه هم اسم ادریس رو خوندن...خیلی خوشحال بود می خواست پرواز کنه ، فقط پر نداشت.
ادریس رفت مرخصی...این مهم ترین اتفاقی بود که در اون روز رخ داد... و تا زمانی که برگرده من مدام بهش فکر می کردم و امیدوار بودم موفق بشه.
روز ها گذشت و ادریس از مرخصی اومد....اونم چه اومدنی...با ساک پر از شیرینی...اون روز آسایشگاه حال و هوای دیگه ای داشت و همه از شادی ادریس شاد بودن. بعد از اینکه شیرینی ها رو بین سربازها و گروهبان ها پخش کردیم ، ادریس تمام اتفاقاتی که براش در این سه روز مرخصی افتاده بود برام تعریف کرد:
از پادگان که خارج شدم یه ماشین گرفتم و رفتم مرند...و فرداش بدون اینکه به خونوادم چیزی بگم رفتم دم در خونه ی آیناز اینا.
اونجا منتظر ایستادم تا ببینم اصلا این پسری که می خواد آیناز منو ازم بگیره کیه؟
تا اینکه 206 نقره ای شادوماد جلوی در پارک کرد.و شادوماد ازش پیاده شد... وای خدای من چی می دیدم؟؟
شریک دائی من تو تهران بود که داشت از ماشین پیاده می شد.اصلا باورم نمی شد.خودمو یه گوشه ای قایم کردم.
حرف ها که به اینجا رسید ادریس گفت:دائی من تو تهران یه شرکت تولیدی داره که با شریکش اونجا رو اداره می کردن.و شریکش ناتو از آب در اومد و کلی چک برگشتی رو دست دائی من گذاشت و خودش هم غیبش زد و دائی من با کلی طلبکار دست به یقه شد ، آخرش هم نتونست بدهی هاشو بده و افتاد گوشه زندان.
پلیس هم در به در دنبالش می گشت.اینجا بود که به مدرک دانشگاهی اون شک کردم . خلاصه منتظر شدم اون بره تو.بعد از 30 ، 40 دقیقه که گذشت رفتم دم در و زنگ در رو زدم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. ولی پیش خودم گفتم من می رم تو هر چه بادا باد.
پشت آیفون صدای بابای آیناز بود.
- سلام آقای عبدالهی من یکی از دوستان خونوادگی شما هستم!!! می خوام یه مطلب مهمی رو به عرض برسونم.اگه لطف کنین در رو باز کنین بیام داخل.
در باز شد و منم رفتم داخل . وارد اتاق پذیرایی که شدم دو نفر از دیدن من شوکه شدن.یکی آیناز من بود که سرخ شده بود و اصلا نمی دونست چی کار کنه. اون یکی هم شادوماد بود که حسابی ترسیده بود و مثل گچ سفید شده بود! منم دیدم تنور گرمه نونو چسپوندم...اونم چه چسبوندنی...بدون هیچ مقدمه ای رفتم سر اصل مطلب و جریان شراکت دائی رو با آقای عبدالهی(بابای آیناز) در میان گذاشتم . حرف ها که به اینجا رسید شادوماد سرخ شد ..آقای عبدالهی اینا همش دروغه،محمله.ظاهر این آقا با اون سر کچلش نشون می ده چیکاره است.
بنده خدا بابای آیناز مخش هنگ کرده بود.منم گفتم الان معلوم میشه کی دروغ می گه سرمو برگردوندم و به آیناز گفتم:اگه میشه یه زنگ به پلیس 110 بزن. شادوماد که این حرف رو شنید بلند شد با کت و. شلوار دامادی فرار کنه که من مثل اسپایدر من اجازه هرگونه حرکنی رو ازش گرفتم.
یک ساعت بعد شادوماد ما دستبند به دست سوار ماشین پلیس می شد. بابای آیناز منو کشید کنار و گفت : جوون من چه جوری می تونم محبت تو رو جبران کنم؟؟
منم بدون مقدمه گفتم: منو به غلامی خودتون قبول کنین!!!
- یعنی چی؟؟؟ چی شنیدم؟؟
- آقای عبدالهی من آیناز خانوم رو دوست دارم اجازه بدین خوشبختش کنم.باور کنین امروز که اون اتفاق افتاد خدا خواسته بود که هم شریک دائی من دستگیر بشه و هم اینکه...
آقای عبدالهی من الان دارم خدمت سربازی خودمو می گذرونم. ولی بعد از سربازی قراره با سرمایه ای که از بابام می گیرم یه کار آبرومند برای خودم دست و پا کنم و قول می دم آیناز خانومتون رو خوشبخت کنم.
حرف ها که به اینجا رسید بابای آیناز سکوت کرد.
- اگه این جوریه به خونوادت بگو بیان خونه ی ما تا باهم صحبت کنیم هم ببینم بابا ننت کیه و هم ببینم واقعا اینهایی که گفتی حقیقت داره یا نه.
حرف های ادریس تمام شد...خیلی ذوق کرده بود...
ادریس ادامه داد : بعد دوره آموزشی قراره با خونواده بریم خواستگاری و آیناز هم به من گفته که خونوادش با وصلت ما مشکلی ندارن فقط منتظرن تا روز خواستگاری مشخص بشه که من هم مثل خواستگار قبلی ناتو از آب در نیام.
حرف ها که به اینجا رسید ادریس من و ادریس از ته دل خندیدیم...
روز های دوره آموزشی یکی یکی سپری شد و همه ما مرخص شدیم تا بریم شهرهای خودمون.من و ادریس جلوی پادگان بعد از روبوسی و دیده بوسی با هم خداحافظی کردیم.
ادریس رفت ، رفت دنبال سرنوشت خودش و دست خط او با مضمون زیر در دفترچه خاطراتم به یادگار ماند:
دوستت دارم
و می خواهم که دوستم بداری...
همچنانکه شاعری
اندیشه های اندوهناکش را...

حرف دل
امروز اومدم چون باید می اومدم...
از کویر مهربون به خاطر ایمیلی که زده بود خواستم تشکر بکنم.خیلی خوب بود واقعا خیلی مهربوووووووووووووونی خیلی.
شک نکن![]()
در ضمن یه داستان براتون آماده کردم که یه قسمتشو الان می ذارم قسمت بعدیش رو هم اگه عمری باقی بود....
بعدا می ذارم.
تا یادم نرفته بگم تمامی اسامی مستعاره فردا یکی نیاد بگه...
اینم از قسمت اول داستان:
ادریس یه عاشق بود...اونهم یه عاشق واقعی
اینو وقتی فهمیدم که سیلی محکمش گوش گروهبان جعفری رو نوازش کرد...
ادریس اهل مرند بود ولی اصلیتی تبریزی داشت...دوران سربازی با تموم سختی ها و خاطراتش شروع شده بود و تموم اونهایی که واسه انجام خدمت سربازی وارد پادگان شده بودن تقسیم شدن و منو ادریس دقیقا افتادیم داخل یه گروهان ، یه آسایشگاه و یه تخت،اون تخت بالا می خوابید و من پایین.تو مدت کمی که با هم بودیم خیلی با هم صمیمی شده بودیم...اون از آیناز برام می گفت.دختری که به قول خودش تموم زندگیش بود، عشقش بود و عمرش.
خیلی خاطرشو می خواست، وقتی در موردش حرف می زد انگار روی ابرها سیر می کنه، تو این دنیا نبود،از خاطرات خوب و بدش واسم می گفت و تموم این خاطرات یه جایی وصل می شد به دختری که اسمش آیناز بود. راستش به این همه علاقه ای که بین اون دو بود حسودیم می شد.روز ها در پی هم سپری می شد و روزی نبود که ادریس وقت فراغت سربازها به دم کیوسک تلفن عمومی نره و با آیناز حرف نزنه.و اگه روزی صداشو نمی شنید روزش شب نمی شد.
تا این که اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد...
روز جمعه بود و ساعت آسایشگاه 5 عصر رو نشون می داد...منم طبق معمول روی تختم ولو بودم...در آسایشگاه باز شد و ادریس اومد تو.اونم با چشمای خیس از اشک...
- چی شده ادریس چرا گریه می کنی؟؟تو رو خدا بهم بگو؟؟
صدایی نیومد، گریه بود و گریه بود و گریه...
آروم بردم رو تخت خودم نشوندمش...حالش که یه کم خوب شد همه چیزو بهم گفت:
-الان داشتم تلفنی با آیناز حرف می زدم...گفت خواستگار داره...گفت واسه جمعه هفته آینده می خوان بیان خواستگاری...گفت واسه جمعه هفته آینده می خوان بیان خواستگاری و اینو چند بار تکرار کرد...
ازش پرسیدم خب بعدش، بعدش چی گفت؟؟
- هیچی! فقط گفت خواستگاره استاد دانشگاهه... ماشین داره...خونه داره...همه شرایطش ایده آله...بابام هم راضیه...و همین کافیه که من زنش بشم...گفت:یا باید تا هفته بعد برم خواستگاریش یا بهتره که دیگه هیچ وقت نرم.
اینارو گفت و دوباره زد زیر گریه...
خیلی ناراحت شدم...همه فکرهامو کردم و تنها راهی که به ذهنم می رسید بهش گفتم:
- ادریس برو خواستگاریش...اونم همین هفته...
- چطوری؟؟
- مگه پنج شنبه ها لیست اونهایی که میرن مرخصی اعلام نمی شه؟؟
- آره
- خب معطل چی هستی؟برو رک و راست مشکلتو به گروهبان جعفری بگو..اون می تونه کمکت کنه شک نکن.
گروهبان جعفری آدم خیلی خوبی بود و کلا تموم سربازهارو درک می کرد و به مشکلاتشون رسیدگی می کرد.
با هم رفتیم پیش گروهبان جعفری. اونم قول مساعد داد که این هفته حتما اسم ادریس رو تو لیست مرخصی ها می نویسه تا بره قسمت اداری و تائید نهایی بشه....
وقتی که اومدیم آسایشگاه روحیه ادریس به کلی عوض شده بود...از پوشیدن کت و شلوار و زدن کراوات با سر کچل حرف می زد و می خندید و امیدوار بود.فردای اون روز ادریس با آیناز حرف زد و قول دارد جمعه آینده منم حتما تو مجلس خواستگاریت حاضرم!!!
روز ها پشت سر هم سپری شدن و طبق معمول پنجشنبه ها اسامی افرادی که قرار بود برن مرخصی اعلام شد ولی اسم ادریس در اون نبود...خیلی ناراحت و عصبانی شد...با هم رفتیم پیش گروهبان جعفری و جریانو براش گفتیم...اونم خیلی خونسردانه گفت حتما قسمت اداری تائید نشده...
ادریس با فریاد ازش پرسید : مگه اسم منو تو لیست ننوشتین؟؟
- نوشتم ولی حتما قسمت اداری تائید نشده در ضمن اینجا پادگانه خونه خاله که نیست...منم یه گروهبانم از من بیشتر از این بر نمی آد...می خواستی نمی اومدی سربازی...
ادریس اینو که شنید بیشتر عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت گروهبان جعفری نواخت که صداش تو کل آسایشگاه پیچید...با وساطت بچه ها غائله ختم به خیر شد ولی از اون طرف گروهبان زورمند که شاهد و ناظر بر ماجرا بود از این صحنه گزارش تهیه کرد وادریس به خاطر این کار سه روز رفت انفرادی.
گروهبان جعفری خیلی آقا بود که هیچی نگفت و تنها کاری که کرد نگاهی معنادار به ادریس بود و فورا رفت به اتاق خودش...انگار خودش قبلا این حالت ادریس رو تجربه کرده و اونو درک می کنه...
در مدت سه روزی که ادریس انفرادی بود من به پایان کار و سرنوشت اون فکر می کردم و خیلی ناراحت بودم...اون بد آورده بود از همه نظر بد آورده بود...
ادامه این داستان رو در پست بعدی می ذارم ولی تورو خدا نظر یادتون نره .
ابراز احساسات!
سلام خدمت همگی
در این قسمت لازمه از تمام عزیزانی که میان و به این وبلاگ سر می زنن تشکر کنم.حالا فرقی نمی کنه که نظر میدن یا نظر نمی دن...
البته تا یادم نرفته یه تشکر ویژه هم از گروه اخوانان (اگه اشتباه نوشتم به من بگین) دارم.منم دورادور به وبلاگتون سر میزنم. وبلاگ خوبیه. منو یاد جوونی هام می اندازه...البته ما که دیگه پیر شدیم...
عرصه مال جوون هاست.
امیدوارم در عرصه علمی هم مثل وبلاگ نویسی موفق باشین. این از این...
در ضمن از کویر هم تشکر میکنم لینک دو سه تا عکس جالبو واسم فرستاده که من به سلیقه خودم یکیشو واستون می ذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
آهان تا یادم نرفته بگم هفته پیش یک آهنگ توپ از شادمهر دانلود کردم ، دموی جالبی داشت و منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و کاری که نباید می شد شد و من تا دانلود شدنش صبر کردم.خدا وکیلی آخرشه . تنها کلمه ای که می تونم بگم اینه:اووووووووووووووووووووووووف آخرشه![]()
قسمت هایی از این آهنگ رو که اسمش هست تقدیر، به همراه عکس ارسالی کویر واستون می ذارم:
دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی ، که جا گذاشتی می پره
باید تورو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی ، تقدیر بی تقصیر نیست
.jpg)
تا درودی دیگر دو صد بدرود![]()
ت...
نمیخواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهندگان را نمیخواستم
و خفت کشیدگان را
میخواستم نام تو را بدانم
وتنها
نامی را که میخواستم
ندانستم
روزی که...
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت . . .
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري است . . .
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند ...
قفل
افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است . . .
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است ...
تا تو به خاطر آخرين
حرف دنبال سخن نگردي . . .
روزي که آهنگ هر حرف ، زندگيست ...
تا من به خاطر آخرين شعر ، رنج جست و جوي قافيه نبرم . . .
روزي که هر لب ترانه ايست ...
تا کمترين سرود ، بوسه باشد . . .
روزي که تو بيايي ، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود . . .
روزي که دوباره ما براي کبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم ...
آدمک
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
...!
جاده های مهربونی
بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من می بازم
اگه باشی در کنارم باتو من مالک دنیام
بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردام
دوست دارم دوست دارم
توی دنیام تو رو دارم
دوست دارم دوست دارم
توی دنیام تو رو دارم
مثل آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره اس
دیدنه برق نگاهت واسه من عمر دوباره اس
اثرانگشت تو یعنی قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهت
کشتن شبهای تارم با خیال روی ماهت

تقدیم به کویر کوچولو
__________000000000000______000000000000
______000000000000000000__000000000000000000
____00000000000000000000000000000000000000000
___00000000000000___000000000___00000000000000
__000000000000000___000000000___000000000000000
_0000000000000000___000000000___0000000000000000
_0000000000000000___000000000___0000000000000000
_0000000000000000___000000000___0000000000000000
_0000000000000000___000000000___0000000000000000
_0000000000___000000000000000000000___0000000000
__000000000___000000000000000000000___000000000
___000000000___0000000000000000000___000000000
_____000000000___000000000000000___000000000
_______00000000____00000000000____00000000
__________0000000_______________0000000
_____________0000000000000000000000000
_______________000000000000000000000
__________________000000000000000
___________________000000000000
______________________000000
_______________________0000
________________________00
عنوانشو شما بگین!
افلاطون: ناتوان ترين مردم آن كسي است كه نتواند راز خود را نگه دارد
آبراهام لينكلن: درجه سعادت اشخاص به ميل خود آنها بستگي دارد
ضرب المثل چيني: مردي كه كوه را از ميان برداشت , مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزه ها كرد
رنان: سعادت ديگران بخش مهمي از خوشبختي ماست
سيسرون: براي آنکه عمر طولاني باشد، بايد آهسته زندگي کني
ديويد سارنف: داشتن پشتکار تفاوت ظريف بين شکست و کاميابي است
پلوتارک: براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد
گوته: نياسائيد، زندگي در گذر است. برويد و دليري کنيد، پيش از آنکه بميريد، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد، تا بر زمان غالب شويد
ديل کارنگي: نعمت هاي خود را بشمار نه محروميت هاي خود را
امام علي: دانا ترين مردم کسي است که شک و گمان هيچگاه يقين او را از بين نبرد
کترينگ: من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم
آندره ژيد: بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مي نگري
ناپلئون بناپارت: نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد
هیچی به هیچی!
زمان
!!!!به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست
بوسيدن قول ماندن نيست
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه
اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
اشک من
خوبی کوچولو!!
پری روز داشتم تو اینترنت گشت می زدم یه شعر از آهنگ های شادمهر عقیلی رو دیدم و حیفم اومد اونو اینجا نذارم و به تو تقدیمش نکنم. به تو که همیشه پشتیبان من بودی ، هستی و خواهی بود و امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق و پیروز باشی.
اشک من پیرهنتو تر کرده...
همه جا عطر تو پیچیده ولی...
دیگه دل غربتو باور کرده....
مثل اون پرنده شکسته بال...
دل من بعد تو بی لونه شده...
با تو بی قراره و بی تو بی قراره...
دل من راس راسی دیوونه شده... .
.jpg)
دروس ابتدایی
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او مي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار همچين ريز ريز شدند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او اصلا پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد !! به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
تقدیم با احترام به کویر مهربووووووون
عشق یعنی دل سپردن در جنون
عشق یعنی در دل دیوانه خون
عشق یعنی اشک چشم عاشقی
خنده ی معشوقه ی نالایقی
عشق یعنی رفتن از شهر نگار
با دو چشم تر به سوی روزگار
عشق یعنی بی وفایی های یار
یعنی سال ها در انتظار
عشق یعنی جان سپردن بین راه
عشق یعنی قطره های اشک و آه
عشق یعنی لاله های مرده رنگ
عشق یعنی دل سپردن بهر سنگ
آزمون عشق
روی خوش به پنجره باران نشان نداد
حتی برای خاطره دستی تکان نداد
سرشار از پرنده و گل بود باغمان
آفت رسید و فرصت سبزی به آن نداد
وقتی پرندگان همه رفتند هیچ کس
با یک نگاه ساده تسلایمان نداد
گفتی شکسته حرمت گل در هجوم باد
بی خود نبود گریه به چشمم امان نداد
درآزمون عشق و غزل ثبت نام شد
اما کسی به غیر دلم امتحان نداد
باید قبول کرد خدا هم از ابتدا
احساس و عشق را به کسی رایگان نداد
دستان مرد منتظر نان و سیب بود
اما کسی نشانه ای از سیب و نان نداد
باید اعتراف کنم هیچ حادثه
چون چشم های مست تو ما را تکان نداد
![]()
روزگار غریبی است نازنین!!!
دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

