تولدی دوباره

سپیده که سر بزند گلی در شوره زار می روید شبیه آنچه که در بهار می روید پس بنام زندگی هرگز نگو هرگز

   با عرض سلام و ادب خدمت گل های همیشه بهار:

قبل ازگفتن هر جمله ای در درجه اول باید یه تشکر ویزه ازآقا مهرداد داشته باشم که این فرصتو به من دادن که بتونم سهم کوچکی در همکاری با وبلاگشون داشته باشمبه همه شما عزیزانی که به وبلاگ بی صدا یا بهتر بگم وبلاگ ما سر می زنند این قول رو میدم که سعی خودمو بکنم تا حد توان مطالبی رو در وبلاگ درج کنم که هم به عنوان سرگرمی و هم به عنوان یکسری اطلاعات مفید در اختیار شما قراربگیردصمیمانه منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیمامیدوارم در حد تیم ملی پذیرا باشین

آسمان زندگییتان همیشه آبی

یا حق

بیب بیب

سلام خدمت همه عزیزان

اولا لازمه از همه عزیزانی که نظر میدن تشکر کنم واقعا دستتون درد نکنه.و در ضمن امروز یه روز استثنایی و ویژه اس. از امروز به پیشنهاد من ، کویر خانوم هم به جمع نویسندگان این وبلاگ پیوست و در وبلاگ نویسی به من کمک خواهند کرد. در آینده شاهد نوشته های ایشون هم خواهیم بود و از دست نوشته های ایشون هم در این وبلاگ بهره خواهیم برد. من خودم هم خیلی مشتاقم تا پست های ایشون رو بخونم و بهش نظر بدم!! و فکر کنم با مطالب و پست های خودشون گرمی خاصی به وبلاگ من بدن.در ضمن تو این مدت بیست روزه که من آپدیت نکردم تو فایل های آرشیو خودم یه داستان پیدا کردم که خیلی جالب بود ، آدمو یاد بچگی هاش می اندازه. واسه همین بد نیست شما هم اونو بخونین و این حس رو تجربه کنید.فقط خواهشا نظر یادتون نره.

اینم از داستان:

صدای زنگ كه بلند شد پسر دوید سوی در. داد زد: "بابامه."
پیرمرد پوزخند زد. گفت: "چشمت روشن."
زن چادرش را روی دوش انداخت و پشت پسر راه افتاد. پیرمرد پرسید: "كجا؟"
زن سر برگرداند: "تا در برم باهاش."
"دلت می‌خواد بیشتر برو."
زن چیزی نگفت. پیرمرد گفت: "شرم كه نمی‌كنی."
زن صدایش را شنید و نشنیده گرفت.
پسر در را كه باز كرد مرد را دید. داد زد: "بابا" دوید سوی مرد. مرد روی موتور نشسته بود. كلاه لبه‌دار سر گذاشته بود و عینك به چشم داشت. نیم‌تنه خلبانی به تن كرده بود و كتانیهایش سفید بود. پسر را با دو دست بلند كرد و بالا رو به خودش نگه داشت.
پسر گفت: "موتوره؟"
مرد خندید.
پسر گفت: "مال خودته؟"
مرد گفت: "مال خودمه."
پسر گفت: "مال خود خودته؟"
مرد باز به خنده گفت: "مال خود خودمه." و پسر را بوسید. لبه كلاهش خورد به صورت پسر. پسر صورتش را مالید. گفت: "بابا خریدی؟"
مرد گفت: "خریدم."
پسر گفت: "سوارم می‌كنی؟"
مرد گفت: "سوارت می‌كنم."
پسر گفت: "خیلی زیاد؟"
مرد گفت: "خیلی زیاد."
پسر گفت: "چند تا می‌شه؟"
مرد گفت: "هزارتا می‌شه."
پسر داد زد: "وای هزارتا" و به مادرش نگاه كرد. باز گفت: "هزارتا" و انگشتهای هر دو دستش را باز كرد. گفت: "بابا می‌خواد منو هزارتا سوار كنه." و دو دستش را دور گردن مرد انداخت و سرش را روی سینه او خواباند.
زن لای در ایستاده بود و نگاه می‌كرد. مرد برگشت و نگاهش كرد. سلام داد. زن با گوشه چادرش بازی می‌كرد. به آرامی‌جواب مرد را داد. مرد پسر را پایین گذاشت. كیسه‌ای دستش داد و خواست بدهد به مادرش تا تنش كند.
پسر گفت: "موتور سواری."
مرد به كیسه اشاره كرد. گفت: "اینها رو بپوش بعد موتور سواری."
پسر كیسه را باز كرد و توی آن را نگاه كرد. مرد گفت: "بپوش تا مثل بابا شی."
پسر دوید سوی مادرش. كیسه را داد دستش و خواست لباسها را تنش كند. گفت می‌خواهد مثل پدرش شود. دست مادرش را گرفت و كشان كشان كشیدش سوی خانه.
پیرمرد گفت: "چه خبره؟"
پسر گفت: "بابامه."
زن یكی یكی لباسها را در آورد.
پیرمرد گفت: "پس باباته." و پوزخند زد.
پسر به پیرمرد گفت: "بابام خریده." و زبان‌درازی كرد.
پیرمرد گفت: "بی‌ادب."
پسر گفت: "دیوونه."
زن گفت: "هیس." و بلوز را تن پسر كرد.
پیرمرد گفت: "پس بابا هم داری."
پسر گفت: "مال خودمه" و دست گذاشت روی عكسی كه در سینه بلوز بود.
زن لباسهای تازه را تن پسر كرد. پسر گفت: "زود باش. زود باش. الان می‌ره." و همین‌طور سر می‌گرداند تا بتواند از آنجا پدرش را ببیند كه ایستاده است. اما نمی‌شد. هی داد می‌زد: "نری یا. نری یا."
یكی گفت: "نمی‌رم."
پیرمرد گفت: "چه خبره؟"
زن گفت: "خبری نیس."
پسر گفت: "می‌خوام برم موتورسواری"
پیرمرد گفت: "موتورسواری؟!"
زن گفت: "می‌خواد ببردش بیرون."
پیرمرد گفت: "خوش بگذره ."
زن چیزی نگفت. پیرمرد گفت: "تو هم باهاشون برو."
زن باز چیزی نگفت.
پیرمرد گفت: "شرم هم خوب چیزی یه." و سر گرداند و به سویی دیگر خیره شد.
پسر گفت: "بابام موتور داره."
پیرمرد گفت: "باز گوش یكی رو بریده." و خندید.
پسر گفت: "می‌گم گوشای تو رو هم ببره."
زن نگاهش كرد. پیرمرد هنوز خیره به سویی دیگر بود.
حالا لباسها تن پسر شده بود و زن داشت كتانیهاش را پا می‌كرد. پسر برگشت و به پدربزرگش نگاه كرد. با دست گوشه لباسش را گرفت و گفت: "مال موتور سواری یه."
پیرمرد رو برگرداند. گفت: "می‌خواد با موتور ببردش."
پسر گفت: "بابام موتورسواره."
پیرمرد گفت: "بابات سه‌چرخه هم نمی‌تونه برونه." از زن پرسید: "ها؟"
زن گفت: "چی ها؟"
پیرمرد گفت: "با موتور می‌رن؟"
زن گفت: "ها."
مرد گفت: "دیوونه‌ای ها."
پسر به پیرمردگفت: "دیوونه دیوونه." و زبان‌درازی كرد.
زن كلاه پسر را گذاشت روی سرش. پسر كه ایستاد زن براندازش كرد. درست مثل پدرش بود.
پیرمرد گفت: "دوتاشون عین پشگلی‌ان كه نصف شدن."
زن لبه كلاه پسر را به دست گرفت و صافش كرد. پسر عینكش را خودش به چشم گذاشت و خواست بدود كه زن دستش را گرفت. پسر گفت: "ول كن."
زن گفت: "بذار برات درست كنم." این كار را كرد.
پسر دوید سوی در. زن هم پشت سرش. پیرمرد باز هم چیزهایی گفت كه زن شنید و باز نشنیده گرفت.
در باز بود و این بار پسر یكسر دوید كنار موتور. مرد براندازش كرد. سپس بلندش كرد و گذاشت تا جلوتر از خودش بنشیند. پسر میله فرمان را به دست گرفت. مرد از جیب كاپشنش یك جفت دستكش در آورد و دست كرد. پسر برای مادرش دست تكان داد و دوباره میله فرمان را گرفت. كمرش را كمی‌خم كرده بود و به روبه‌رو نگاه می‌كرد. زن صدایش كرد. پسر برگشت و به مادرش نگاه كرد. زن برایش دست تكان داد. پسر خندید. زن چینهای خنده پسر را از كنار لبه عینك كه دید خنده‌اش گرفت. پسر باز به روبه‌رو خیره شد. زن گفت: "محكم بگیر." پسر دستهایش را دور میله فرمان چرخاند.
زن باز گفت: "نیفتی ها"
مرد گفت: "نه" و به زن نگاه می‌كرد كه گاز موتور را گرفت. موتور از جا كنده شد و پیش رفت. زن به آن دو نگاه می‌كرد كه كم كم در پشت دودی شیری‌رنگ محو می‌شدند. همان‌طور به رنگ سفید محوشونده خیره شد تا لحظه‌ای كه موتور دیگر نبود. همانجا ایستاد و نگاه از سر كوچه برنداشت.
موتور پیش می‌رفت و دود شیری‌رنگ از خود جا می‌گذاشت. پسر به روبه‌رو نگاه می‌كرد. دستهایش را روی میله فرمان كنار دستهای مرد گذاشته بود. مرد در گوشش چیزی گفت. پسر شانه بالا انداخت و سر تكان داد. مرد گفت: "خوبه؟"
پسر داد زد: "خوبه."
مرد گفت: "دوس داری؟"
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد گفت: "باز بیام دنبالت؟"
پسر سر تكان داد. بعد سر گرداند و داد زد: "گفتی هزارتا سوارم می‌كنی."
مرد گفت: "هزارتا هزارتا."
چین دور چشمهای پسر پیدا شد. مرد گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر سر تكان داد. مرد گفت: "ها؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "نشنیدم."
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد گفت: "مامان رو چی؟"
پسر باز سر تكان داد. مرد گفت: "نشنیدم."
پسر داد زد: "دوس دارم."
مرد كلاه پسر را برداشت. پسر نگاهش كرد. مرد سر پسرش را بوسید. پسر خندید. مرد دوباره كلاه را روی سر پسر گذاشت. پسر به روبه‌رو خیره شد. مرد گاز موتور را گرفت. پسر دستهایش را محكم نگه داشت. موتور پیش رفت. از پس كوچه‌ای كوچه‌ای پیچید و كوچه‌ای به خیابان رسید. خیابان پهن بود. چهارراهی را گذشت. میدان را دور زد. باد به صورت پسر می‌خورد و پوست روی گونه‌اش می‌لرزید. از سواریها و باریها پیشی گرفتند. پسر می‌گفت: "گاز بده گاز بده." مرد گاز می‌داد. پسر می‌خندید. مرد خنده پسر را در آینه موتور می‌دید. پسر می‌گفت: "بابام موتورسواره." مرد لایی می‌كشید و پیش می‌رفت. مرد باز سر در گوش پسر آورد. گفت: "خوبه؟"
پسر داد زد: "خوبه."
مرد گفت: "بابا رو چندتا دوس داری؟"
پسر گفت: "خیلی."
مرد گفت: "نوشابه كیك می‌خوری؟"
پسر خندید و گفت كه می‌خورد. مرد پیش دكه‌ای نگه داشت. از موتور پایین آمد و كمك كرد پسر هم پیاده شود. پسر خوردنی می‌خواست. مرد كیك و نوشابه گرفت. پسر آب انگور می‌خواست. مرد گفت كه آب انگور خوب نیست.
پسر نگاهش می‌كرد. مرد گفت: "نوشابه خوبه."
نوشابه را دراز كرده بود سوی پسر. هر دو نشستند روی لبه جدول كنار خیابان.
مرد گفت: "نوشابه دوس داری؟"
پسر سر تكان داد.
مرد گفت: "بابا رو چی؟ دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "زیاد؟"
پسر گفت: "زیاد."
مرد گفت: "مامان رو چی؟ دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "بابا رو زیاد دوس داری یا مامان رو؟"
پسر نوشابه‌اش را فرو داد. گفت: "هم بابا رو هم مامان رو."
مرد نوشابه‌اش را سر كشید و شیشه را سر ته كرد. چند قطره چكید روی زمین. گفت: "بابا پیری رو چی؟"
پسر چیزی نگفت. مرد پرسید: "بابا پیری رو دوس داری؟"
مرد دید كه ابروهای پسر از پشت عینك بالا می‌رود.
مرد گفت: "چرا؟"
پسر چیزی نگفت. مرد گفت: "بابا پیری خوبه. دوسش داری."
پسر گفت: "خوبه."
مرد باز پرسید: "بابا پیری رو دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
بلند شدند و نشستند پشت موتور. مرد گاز موتور را كه گرفت پسر دستهایش را محكم كرد. خیابان را رفتند تا به بریدگی رسیدند. موتور چرخی خورد و افتاد توی خیابانی دیگر. مرد گاز می‌داد و پسر خیره روبه‌رو بود. میدانی را دور زدند. كنار پیاده‌ای كه رسیدند مرد بوق زد. پیاده پرید كنار و مرد كمی‌ موتور را خواباند. پسر خندید. پرسید: "بوقش كجاس؟" دنبال بوق می‌گشت. مرد نشانش داد. پسر بوق زد. مرد نگاهش كرد. پسر خندید. باز بوق زد و به مرد نگاه كرد. خندید. باز بوق زد و باز بوق زد و هی پشت به پشت دكمه را فشار داد و خندید. مرد گفت: "صداش خوبه؟"
پسر گفت: "خوبه" و باز بوق زد.
مرد گفت: "دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "بابا رو هم دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "چند تا دوست داری؟"
پسر بوق زد و گفت: "هزارتا دوس دارم."
وقتی توی كوچه پیچیدند مرد دید كه زن دم در ایستاده است. به پسر گفت: "مامان." پسر بوق زد و سرش را بلند كرد و به دور نگاه كرد. مادرش را دید. مرد به پسر گفت برای مادرش دست تكان دهد. پسر برای مادرش دست تكان داد. باز بوق زد. مرد دید كه زن هم دستش را بلند كرده و تكان می‌دهد. همین‌طور دست تكان می‌داد تا رسیدند دم خانه. پسر پشت سر هم بوق می‌زد. زن می‌خندید. پسر گفت: "تموم شد؟"
مرد گفت: "تموم شد."
پسر گفت: "گفتی هزارتا!"
مرد گفت: "خب هزارتا شد."
پسر انگشتهای دو دستش را باز كرد. برای خودش می‌شمرد. گفت: "هزارتا نشده."
گفت: "یه دور دیگه." و بوق زد.
زن گفت: "بوق نزن."
مرد گفت: "یه روز دیگه."
پسر گفت: "حالا."
مرد گفت: "كار دارم."
پسر گفت: "چی كار داری؟"
مرد گفت: "كار دارم. یه روز دیگه می‌یام."
پسر گفت: "حالا یه دور دیگه." و باز بوق زد. گفت: "حالا" و محكم میله فرمان را گرفت. مرد به زن نگاه كرد. زن از پسر خواست تا پیاده شود. پسر سر برگرداند و به مادرش نگاه كرد. گفت: "می‌خوام سوار شم." بوق زد و باز دستهایش را محكم كرد و به روبه‌رو خیره شد. مرد گفت: "باشه." و موتور راه افتاد. این بار از این سر كوچه رفت. زن به دود شیری‌رنگ نگاه می‌كرد كه دور می‌شد و محو. همانجا ایستاد. دستهایش را در هم گره كرد و به سویی نگاه كرد كه موتور از خود رد به جا گذاشته بود. كمی‌ بعد سربرگرداند و به این سوی كوچه نگاه كرد كه كمی ‌پیش موتور از آنسو آمده بود. كمی‌ كه نگاه كرد سربرگرداند و به آن سوی دیگر خیره شد. باز این یكی سو را دید. دلواپس شده بود كه از كدام سو خواهند آمد. همین‌طور سر به این سو و آن سو می‌گرداند كه دید موتور پیچید توی كوچه. آنها را كه دید برایشان دست تكان داد. پسر برایش دست بلند كرد. زن همین‌طور دست بالا نگه داشته بود كه دید چراغ موتور چند بار روشن و خاموش شد.
موتور كه ایستاد مرد پسر را با دست بلند كرد. صورتش را بوسید و گذاشتش زمین. پسر دوید سوی مادرش و پای او را بغل كرد. مرد خندید. به پسر گفت: "خوب بود؟"
پسر گفت كه خوب بود. مرد گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر گفت: "دوس دارم."
مرد گفت: "چندتا؟"
پسر انگشتهایش را باز كرد و گفت: "هزارتا."
مرد گفت: "بابا هم تو رو هزارتا دوست داره." پسر خندید. مرد با دستش برای پسر بوسه فرستاد. گفت: "بازم می‌یام."
پسر گفت: "زود می‌یای؟"
مرد گفت: "زود می‌یام." سر تكان داد و گاز موتور را گرفت. پسر خط سفیدرنگی را می‌دید كه پشت سر پدر جا مانده بود و داشت كم كم تمام می‌شد. انگشتهایش را گرفت پیش چشمهایش و از مادرش پرسید: "بابا كی می‌یاد؟"
زن زانو زد و شانه‌های پسر را به دست گرفت. گفت: "باید زودی بیاد."
پسر خندید. گفت: "دیروز می‌یاد؟"
زن هم خنده‌اش گرفت. پسر گفت: "ها؟ بگو دیگه."
زن گفت: "بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم و بخوابیم پاشیم ..."
پسر خندید. زن نگاهش كرد. كلاه لبه‌دار، عینك آفتابی، نیم‌تنه سبزرنگ با شلوار سبز سیر و كتانیهای سفید، درست مثل پدرش بود. گفت: "خوش گذش؟"
پسر سر تكان داد. زن گفت: "بابا رو دوس داری؟"
پسر با خنده گفت: "دوس دارم."
زن پرسید: "مامان رو چی؟"
پسر باز خندید. انگشتهایش را باز كرد. گفت: "هزارتا."
زن صورت پسر را بوسید. خواست بلند شود كه پسر نالید: "مــامــان."
زن ایستاد و به پسر نگاه كرد. گفت: "چیه؟"
پسر گفت: "بابا برام آب انگور نخرید."

شهریور ۸۱   امیر رضا بیگدلی

تا آپ بعدی یا حق

تبریک!

با سلام خدمت همه عزیزان

امروز اومدم تا عید رو به همه تبریک بگم. امیدوارم هر روزتون عید باشه و هر دقیقه زندگیتون بوی تازگی و طراوت  بهار رو بده.اینم از سال 88 یه شروع دیگه تو زندگی همه مون شروعی که واسه یکی آغازگر  صعود به جاییه که خودشون هم انتظارشو نداشتن و واسه یکی دیگه آغازگر افول و زوال ، و واسه یکی دیگه هم ادامه روزمرگی و زندگی ماشینی بدون اینکه آب از آب تکون بخوره و تحولی در زندگیشون رخ بده. مهم نیست که ما جزو کدوم دسته از اینا باشیم مهم اینه که آدم تو هر جایگاهی که باشه خودشو گم نکنه و بدونه کیه و کی بود ، از کجا اومده و به کجا می ره ، مهمتر از همه اینکه  در همه حال به دیگران کمک بکنه (البته این جور آدمی که در حد تیم ملی باشه پیدا نمی شه و یه چیزی در حد یوزارسیفه ولی ما که نمی تونیم یوزارسیف باشیم ، نینی سابو هم نمی تونیم باشیم؟)  داشتم چی می گفتم؟ آره می گفتم که آدم هیچ وقت نباید خودشو گم کنه و با دیگرون با تکبر برخورد کنه. برای نمونه به مثال زیر توجه کنید:

من یه استادی داشتم که همون جلسه اول اومد سر کلاس و گفت: قبل اینکه من بیام کلاس وایت بورد باید مثل دلتون پاک و تمیز باشه ، آقایون حق ندارن با موی بلند سر کلاس بیان(منم که دلم افتاد تو جورابم) ، خانوما حق ندارن به دستشون لاک بزنن و آرایش کنن آدم که با دستک و دمبک به مجلس عزا نمی ره، و دست آخر هیشکی حق نداره 1 دقیقه هم دیر بعد من بیاد سر کلاس.(ما که بخیل نیستیم انشالله هر جا باشن خدا حفظ شون کنه)

از این طرف هم یه استادی داشتیم که روم به دیوار، گلاب به روتون کم مونده بود وسط کلاس چهار زانو بشینه با تک تک بچه ها ( کباب کباب) بازی کنه.

حالا جون من شما خودتون قضاوت کنین  شما باشین سر کدوم کلاس می شینین؟  البته بعضی ها غرور رو با تکبر اشتباهی می گیرند به نظر من غرور چیز خوبیه. اون کارگری که از صبح تا شب کار می کنه تا پول بخور نمیر گیرش بیاد و دست نیاز پیش این و اون دراز نکنه یه آدم مغروره .

این ها حرف هایی بود که یه جایی تو اون ته ته ته دلم جا خوش کرده بود . حالا روی صحبت من با اونایی هست که این متن رو می خونن و احساس می کنن یه کم متکبر تشریف دارند. جون من تو این سال جدید از یه پنجره جدید به دنیا نگاه کن، خوبی های مردمو با خوبی جواب بده ، تو سلام کردن به همه پیشدستی کن ، یه کم خودتو از اون بالا بکش پایین ، بدی های دیگرون رو به روشون نیار، زندگی خیلی زیباتر از این هاست که ما فکرشو می کنیم.فقط کافیه انتظارات مون رو تعدیل کنیم فقط همین.