روزی که...
روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت . . .
روزي که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري است . . .
روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند ...
قفل
افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است . . .
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است ...
تا تو به خاطر آخرين
حرف دنبال سخن نگردي . . .
روزي که آهنگ هر حرف ، زندگيست ...
تا من به خاطر آخرين شعر ، رنج جست و جوي قافيه نبرم . . .
روزي که هر لب ترانه ايست ...
تا کمترين سرود ، بوسه باشد . . .
روزي که تو بيايي ، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يکسان شود . . .
روزي که دوباره ما براي کبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار مي کشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷ ساعت توسط مهرداد
|